تبلیغات
آسمونی
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

درون را بنگر و حال را

با نام او 


این یه قانون نوشته شده هست که
موجودات و اشیاء عالم 
برای انسان می تونن بعنوان معلم باشند
منتهی باید به دقت بهشون نگه کرد
بعضی وقتا واضح و روشن هست و بعضی اوقات
نیاز به فکر بیشتری داره
از اول کار که اون "کلاغ" معلم قابیل شده 
و همین الان هم اگر به خوبی نگاه کنی
بی نهایت چیز برای یاد گرفتن هست


 ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :آسمون آبی
دوشنبه 23 بهمن 1396-09:17 ب.ظ
نظرات() 

تقدیم به "بــهــــار"

با نام او


دیروز تویه باغ قدم می زدم
آفتاب گرم و خوبی هم می تابید
به چندتا درخت آلوچه ای که تویه باغ بودن 
نگاه می کردم
و به تک تک شکوفه هایی که روی درخت ها 
نشسته بود


ادامه مطلب ...



ادامه مطلب

نوشته شده توسط :آسمون آبی
شنبه 21 بهمن 1396-10:30 ب.ظ
نظرات() 

یه خبر !

با نام او

ســـــــــــلام.
مدتیه که دست به عکس نوشته درست کردن زدم!
چون اینستاگرام ندارم و حذفش کردم، معمولا اونا رو واسه 
تصویر پروفایل تلگرام میذارم.
اما به نظرم اونجا خیلی شلوغ میشه .
قبلا یه حساب تویه سایت لنزور داشتم
الان بعد از سالیانی رفتم دیدم هنوز هست
پس ازین به بعد اونجا اپلود می کنم و بعضیارو هم
اینجا میذارم!
عکس نوشته ها کاملا دلی هست و مطابق حال!
خیلی هم متخصص نیستم تویه فتوشاپ.
صفحه ی من در لنزور





نوشته شده توسط :آسمون آبی
پنجشنبه 19 بهمن 1396-11:55 ب.ظ
نظرات() 

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

با نام او

یه فیلم خوبی  که دیدم
" کتاب قانون " بوده ، از جهات مختلف.
تویه این فیلم یه دو بیت شعر خونده شد که
خیلی هم جالب و زیبا و دلنشین بود.

یکی از اون بیت ها، مربوط به یک غزل
از مولانا بود
که چند تا بیتش اینه ...

تشریف بیارید ادامه ی مطلب ...



ادامه مطلب

نوشته شده توسط :آسمون آبی
جمعه 13 بهمن 1396-08:34 ب.ظ
نظرات() 

یک شب سردِ برفی و آسمون آبی ...

با نام او


9 دقیقه مونده به 9 بهمن 96 !
یه شب سرد و برفی!
یخورده به صورت تنها در برف قدم زدم !
و یه چیزی هم گوش می کردم.

قبلا تویه اینستا یه متنی نوشته بودم از خوبی های برف
گفته بودم برف رو خیلی دوست دارم،
چون یه خورده مثه خودم ساکته یه جورایی، بی سر و صدا .

گفته بودم:
برف خوبه ! آهسته و بی سر و صدا میاد، بی سر و صدا هم میره
یهو می بینی کلی برف نشسته روی زمین
بعضی آدما هم همینطورن!
بی سر و صدا میان، بی سر و صدا، هستن، بی سر و صدا، میرن
یهو می بینی کلی محبت نشسته تویه دلت.
و شیطون هم همینطوره
بی سر و صدا میاد و می مونه
یهو می بینی کلی گناه نشسته تویه وجودت.

سکوت برف همیشه برام دوست داشتنی بوده.
و صدای راه رفتن روی برف .

ادامه ی مطلب هم یه خورده شعر و حرف...




ادامه مطلب

نوشته شده توسط :آسمون آبی
دوشنبه 9 بهمن 1396-12:34 ق.ظ
نظرات() 

وقتی یه اتفاق خوب می بینی ...

با نام او

تقریبا یه کیلومتر قبل از خونه ی ما، واحد فنی دانشگاه آزاد واقع شده 
که البته الآن دیگه علوم انسانی رو هم پوشش میده.
داشتم در این هوای بارانی از رانندگی لذت می بردم 
و از روبروی دانشگاه میگذشتم
که صحنه ی خیلی خوشگل و دلنشین دیدم ...
اصن خیلی خوب بود ! 

دیدم یه آقا و یه خانم دارن از خیابون رد میشن و میخوان برن وارد دانشگاه شن
و دو موجود کوچولوی فسقلی 40،50 سانتی هم باهاشون هستن.
هرکدوم از پدرومادر دستِ یکی از بچه هارو گرفتن دارن میرن اون سمت خیابون .

ادامه مطلب ...


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :آسمون آبی
شنبه 7 بهمن 1396-10:40 ق.ظ
نظرات() 

از محبت خارها گل می شود ...

با نام او

مدتی پیش تویه رادیو مطلبی شنیده بودم...
این بود که :
(( وقتی نسبت به کسی یا چیزی محبت پیدا کردی،
نرم میشی نسبت به اون !
وقتی نرم شدی، اون بهت شکل میده!
بهت رنگ میده! ))

ادامه مطلب...

ادامه مطلب

نوشته شده توسط :آسمون آبی
جمعه 6 بهمن 1396-08:16 ب.ظ
نظرات() 

اندر احوالات یک بی خواب ...

با نام او



بی خوابی هم چیز عجیبیه ها .
خیلی وقتها ناشی از نگرانی می تونه باشه !
و استرس ! و بی قراری !
بی خوابی رابطه ی مستقیمی با این داره که میخوای 
سر به کوچه و خیابون و بیابون بذاری !


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :آسمون آبی
چهارشنبه 4 بهمن 1396-12:47 ق.ظ
نظرات() 

چه آتشی ...

با نام او
با نام او که آتش میزند، می سوزاند، می سازد،
گناه را دیده است، بخشش و لطف را فرو می فرستد، تو را دعوت میکند،
 و می پذیرد و محروم نمی کند ...
او که بغض را در سینه ات حبس میکند، تا مرز جان دادن پیش می برد
 و با گریه آتش دلت را خاموش و سرد می کند.
او که آتش حسرت به جانت می اندازد. و چه آتشی...
آتش حسرت و محروم شدن از لطف او سوزنده است...
اما آن مهربان، به زودی اجازه ی شفاعت می دهد...
و آتش را با امید به لطف  و رحمتش فرو می نشاند...
و تو دوباره از این همه رحم و مروت و صبر و بردباری ، آتش خواهی گرفت...
چه آتشی...
اما آن کجا و این کجا...
و چه قدر وصف حال است که 
یَفِرُّ مِنکَ، اِلَیکَ
از تو به تو فرار می کنم و پناه می برم.
همه ی ما محتاج رحمت تو هستیم یا اللّه 
السلامُ علیکِ یا فاطمة الزهراء یا اُماه



مدتی پیش قلب گرفته ای داشتم و نوشتم :
*قلب که بگیرد و تنگ شود، داغ می شود
آنگاه اگر تبدیل به حُرمان اشک نشود
 خواهد سوزاند .
بسوزان و از نو بساز 
و هرگاه اراده ات بود
با اشکی گرم، قلبی داغ را خنک فرما
و ندا ده که 
یَا نَارُ كُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَىٰ إِبْرَاهِیمَ*


و نوشته بودم قَلبی حَرَمُک، و لا مستقر لِاَحَدٍ غَیرُک 
و لا تُسکِن فی قلبی غَیرُک
که سکونتت در قلب من ای صاحب حرم و حریم، دائمی بادا.


و امشب نیز می گویم 
لِّمَنِ الْمُلْكُ الْیَوْمَ ؟؟ 
امشب و این لحظات، مالکِ این مِلک 
یعنی قلب گرفته ی من، کیست ؟
و می شنوم که 
لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ 











ادامه مطلب

نوشته شده توسط :آسمون آبی
دوشنبه 2 بهمن 1396-11:09 ب.ظ
نظرات() 

نزدیک من آرش از ره دور

با نام او


ساعت نزدیک به 12 شب اول بهمن 96 !
مقداری درد در سَر و سِر و قلب خود احساس می کنم.

چندبیتی از نظامی و قصه ی لیلی و مجنون میذارم.

بسیار شیرینه !

اونجایی که لیلی در گذرگاهی در پاره ای از شب،
به یاد مجنون نشسته و پیرمردی رو می بینه .
و پیرمرد رو بعنوان پیک به سراغ مجنون می فرسته ...

ببین چی میگه خانم!
(ولی واقعا دنیای عجیبیه! تو الان معلوم نیست داری چیکار می کنی!
تویه چه احوالی هستی! 
اونوقت من برات شعر میذارم از لیلی و مجنون ساعت 00:01 
قاعدتا باید دل به دل راه داشته باشه، شایدم هم داره، اما متوجهش نمی شیم)



ادامه ی مطلب ...



ادامه مطلب

نوشته شده توسط :آسمون آبی
دوشنبه 2 بهمن 1396-12:06 ق.ظ
نظرات() 

میخواهم با تو باشم ...


با نام او


امروز به صورت اتفاقی از شبکه ی تماشا، سریال مردان آنجلس رو می دیدم...

یه دیالوگ خیــــــــلی قشنگی بین یک زن و مرد برقرار شد...


دلم خواست به عنوان یک #عاشقانه_مذهبی بنویسم ...


زن : میخواهم با تو باشم ...

مرد : همه ی ما با خداییم، با او که باشی، با منی !




پانوشت:
یه سری حرف دارم برای نوشتن.قرار هم شده بود که حرفهام رو اینجا بنویسم.
ولی خب پریشونه ! ولی خب گفته بودم پریشون هم می نویسم.
 پس برم ادامه ی مطلب ...




ادامه مطلب

نوشته شده توسط :آسمون آبی
جمعه 29 دی 1396-07:07 ب.ظ
نظرات() 

یادآوری



با نام او

امروز داشتم فکر می کردم که باید یادم باشه به همسر آیندم بگم ...
در حال رانندگی باهام حرف نزنه .
حتی اگر اون حرف خیلی مهم نباشه.
چون معنی نداره که خانم حرف بزنه، ولی آقا به ایشون زُل نزنه.
ولی به ایشون گوش نده و حواسش نباشه که به خوبی واکنش نشون بده.
در حال رانندگی که با من حرف بزنه، نمی تونم نگاهش کنم.
اگر هم بخوام نگاهش کنم که خودمون رو به تصادف خواهیم سپرد.
رنگِ آرامش رو مردی خواهد دید که وقتی خانم داره براش چیزی رو تعریف میکنه
یا براش درد و دل میکنه، اون "شوق" به حرف زدن رو در چشمهای خانم بارها و بارها ببینه.
و چقدر اون زندگی جسمی بی جان خواهد بود که زن، "شوق و ذوق" حرف زدن  و تعریف کردن
برای همسرش رو نداشته باشه.
لازمه که گاهی خیره شد به چشمان همسر.
گاهی لازمه که بجای گوش دادن به حرفهای ایشون، به صدای ایشون گوش بدی.
بعد به خودت بیای و بگی میشه یه ربع آخر حرفاتو تکرار کنی؟
 من یه ربعه اینجا نبودم.

خلاصه اینکه حرف زدن موقع رانندگی ممنوع.
پرت کردن حواس به هر نحوی ممنوع.
حتی شما همسر عزیز.
!!!!










نوشته شده توسط :آسمون آبی
چهارشنبه 27 دی 1396-09:13 ب.ظ
نظرات() 

بسم الله الرحمن الرحیم


با نام او

پس از اینکه از صفحات و پیام رسان های مجازی خارج شدم؛
به اینجا برخواهم گشت.
اینجا نیومدم برای اینکه وبلاگ نویس باشم.
مطلب بذارم مثل سابق.
فقط جایی میخوام برای نوشتن هام ...
ناشناس نوشتن ...
از حالات خودم نوشتن ... 
از اونچه که بهش فکر می کنم، می بینم، یاد می گیرم...
لطفا این مطالب رو نخوندید و جدی نگیرید...
پریشان خواهم نوشت...

ماه پشت ابر نخواهد موند، چون آسمون ابری نخواهد موند.
پس سرنوشت آسمون، آبی بودنشه ... هرچند گاهی ابرناک شه...
این تقدیر منه و چقدر هم خوبه که آسمونی آبی هستم...
اگرم ابری شم، آبی شدن تقدیر منه ...
عاقبتم به خیر خواهد بود به لطف حضرت مادر ...

یاعلی.





نوشته شده توسط :آسمون آبی
سه شنبه 26 دی 1396-08:18 ب.ظ
نظرات()