تبلیغات
تمامِ آســـــمون - خداحافظـــــــ
تمامِ آســـــمون
جمعه 1 تیر 1397 :: نویسنده : آسمون آبی

با نام او

 

 

"یادت رد شد برگی افتاد از افرایی

 ایوان پرشد از تنهایی

 بادی خیزید و آرامید‌

 برفی آشفته میبارید"

 

"میان آنچه اندیشیده می شود و گفته نمی شود

 میان آنچه گفته می شود و اندیشیده نمی شود

 چه بسیار عشق که از دست می رود"

 

 دیشب خیلی دلم تنگ بود ! یعنی نه مثل امشب !

 یه خدافظی کردم از روی دلتنگی شدید

 اما یه خانمی با حرفاهاشون خیلی حالم رو خوب کردن!

تا اذان صبح ! می نویسم که یادم نره برای چی اشک ریختم اون لحظات.

 یعنی اصن یادم رفت برای چی دلم تنگ شده بود !

 حس می کنم یه جورایی دارن جبران می کنن !

 اما الان بازم خداحافظی می کنم اما کمتر از روی دلتنگی

  

ادامه مطلب ...

 

"واقعا بعضی وقتا دلتنگی یه کارایی میکنه ها...!!!"

پروژه ی کارشناسیم رو تحویل ندادم هنوز...

15 ام کنکور ارشد دارم.

و 28 و 29 و 30 ام تیر هم باید برای مرحله ی کشوری المپیاد و مسابقات دانشجویی برم تهران

البته اگر زنده بودم تا اون موقع ...

( اینا همه بهانست ! دلیل خداحافظی دلتنگیه فقط  )

نمی دونم شاید برگشتم بعد از این تاریخ !

و شاید هیچ وقت برنگشتم اینجا .


می دونید چیه ؟ دارم فکر می کنم هیشکی حرفامو اونطوری که باید درک نمیکنه

و ازین مسئله " رنج " می برم

کلی عکس دارم که بذارم اینستا و کلی حرف می تونم بزنم  در موردشون

اما دیگه هیچی نمی گم ! دیگه ساکت میشم!

فالور ها و بازدید کننده های محترم

این پسربچه جلو روتون کلی بالا پایین پرید، اما نشد اونی که باید میشد

بلاک کردید منو

حالا میرم میشینم یه گوشه! ساکت و آروم ! کاری هم به کار کسی ندارم.

بچه بودم گاهی اوقات که بازیگوشی و شیطونی می کردم

تنبیه می شدم ! وقتی گریه می کردم، مادرم یا پدرم بهم میگفتن " گریه ت رو بخور"

و همین کارو میکردم. بغض خفم میکردم، اما نشونش نمیدادم.

الانم بلدم این کارو! 

"تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را "


یه جا شنیدم وقتی کسی دیوانه وار باهات بحث میکنه

یعنی براش مهمی

اما وقتی کاری میکنی که ساکت شه

یعنی تموم شدی !


میخواستم یه مطلب بنویسم که توش بگم

از هم فاصله نگیرید ! فاصله که میگیرید

رابطتتون لطمه می خوره !طناب ها رو دیدید؟

هر طناب از چند ده رشته ی نازک تشکیل شده!

وقتی میذاری میری، وقتی فاصله میگیری ازم، فکر کنم چندتا ازون رشته ای نازک رو از بین میبری

دیگه کم کم اون طنابه رو ضعیف تر می کنی .

و معلوم نیست چه کسی و چه زمانی بتونه دوباره به حرفم بیاره

شاید دفعه ی بعدی که برگشتم،  عکسامو اینجا بذارم و اینجا تا دلم میخواد حرف بزنم در موردشون

شاید دیگه برنگردم اینجا! 

بجاش هرچی دلم میخواد رو تویه اون "سالنامه ی آستان قدس" بنویسم

هرچی دلم میخواد رو

بنویسم با مداد ! صدای مداد وقتی روی کاغذ کشیده میشه رو خیلی دوس دارم

بعدا می تونم این سالنامه رو بدم به شما که بخونید .

اینجا هیچ انگیزه ای برای نوشتن ندارم.

حس می کنم یه سری افراد میان می خونن مطالب رو 

با خودشون میگن این دیوونه دیگه کیه ! چیچی میگی بابا دلت خوشه!

و میرن و پشت سرشونم نگاه نمی کنن

یه دوستی چندتا جمله نوشت در مورد حالی که بر اثر سختی روزگار بهش رسیده بود

همون چندتا جملشون باعث شد که سر ذوق بیام و چندتا مطلبی که از قبل ایده هاش تویه ذهنم بود 

رو سر و شکل بدم و بنویسم و حتی تویه اینستا مطلب بذارم برای اون دوست

اما اون فقط یک مورد بود.

کسی نیست سر ذوق بیاره منو... 

و این حال خیلی خطرناکه ! کسی نیست که حرفایی که درونم هست رو بیرون بکشه

اتفاقی نیست که حرفام رو بیرون بکشه از درونم

نمی دونم شاید تویه این مدت چیزی به ذهنم اومد که دلم خواست بنویسم اینجا

شاید ایده ای به ذهنم رسید !

با هیچ کس نمی تونم راحت حرف بزنم.

هرکی رو میخوام انتخاب کنم برای حرف زدن، یه سدی هست بین مون

یه عذر و دلیلی هست که نمی تونم بهش نزدیک شم

یه مقداری به اون خانم امیدوار بودم، چون می تونستم با خیــــال راحت صحبت کنم باهاشون

با خیال راحت به هر سوالی جواب بدم و ...

اما نمی دونم شاید بازم دارم اشتباه می کنم

اما هنوزم یه اعتماد و احساس نزدیکی عجیبی دارم بهشون .

قسمت تلخ ماجرا اینجاست که گاهی میخوای به کسی نزدیک شی

اما اون نمیخواد ! به هر دلیلی حالا و خب فکر کنم حق هم دارند.


می دونید همسر محترم آینده؟

می ترســـــــــــــم ! ازینکه این همه امیدوارم که شما رو پیدا کنم یه روزی

و بتونی هم دل و هم راز من باشی

اما می ترسم از اینکه این امید هم مثل قبلی ها ناامید بشه

میرم که هم تو فراموشم کنی ! و هم من فراموشت کنم.

خودم رو محو در درسهام می کنم.

دفعه ی بعدی که میام، امیدوارم این محمد الان رو بین کتابام جا گذاشته باشم

این محمد رو جا بذارم بهتره شاید .

ببینم می تونم از خودم آدمی بسازم که زودرنج نباشه، انقدر مورد هجوم احساسات نباشه

انقدر توقع بی مورد نداشته باشه از دیگران که تمایل داشته باشن بهش گوش کنن

انقدر توقع بی مورد نداشته از دیگران که سعی کنن به طرف اون بیان

انقدر توقع بی مورد نداشته باشه از دیگران که سعی کنن شبیه اون بشن

اینطور نیست که بخوام همه تاییدم کنن، همه توجه کنند، همه بفهمن منو

دنبال یه نفر میگردم فقط! یه نفر کافیه فقط!


این بیت فقط 

" چه خوش است راز گفتن

به حریف نکته سنجی

که سخن نگفته باشی به سخن رسیده باشد"


"ای آشنا ؟

چه شد که تو بیگانه خو شدی ؟"


" ما دو پیراهن بودیم

بر یک بند ...

یکی را باد برد، 

دیگری را

باران هر روز خیس می کند "

رویا شاه حسین زاده



به قول سیمین بهبهانی


" می خواهمت

کو واژه ای که ساده تر از این بیان کنم؟"



بگذریم... هرچی بیشتر بنویسم بدتره ...


( این یه متن مخلوطه ! مخلوطی از مخاطب!

هر جمله ممکنه مخاطبی داشته متفاوت از جمله ی بعدی )


میـــــــــــــروم و نمی رود

از سَر من هوای تُ !

4:44

یــــا علی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

این وبلاگ توضیحاتی هست از "آسمون" برای همسر آیندم که وجود نداره فعلا و نمیشناسمش. اینجا من زندگی و همسر آیندم رو ترسیم می کنم و خودم رو برای او توضیح میدم و از حالات و وقایعی که روزگار برام پیش میاره می نویسم. به صفحه ی اینستاگرام من هم می تونید سر بزنید.
@asemonie74_m_asadi
آماده ی شنیدن نظرات شما برای بهتر فکر کردن و درست تر اندیشیدن هم هستم با کمال میل. :)
مدیر وبلاگ : آسمون آبی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :