تبلیغات
اینجـــــــــــــا آسمان آبیســــــــت - مکالمه ی خیالی 2
" هرچیزی که در جستن آنی، آنی"
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

مکالمه ی خیالی 2

با نام او


اینم دومین مطلب از موضوع 
" مکالمه ی خیالی " با یک فرد خیالی.

چند شب پیش برای این فرد خیالی یک اسم انتخاب کردم
یه اسم که یه یک "نماد" هست
وقتی این اسم رو میارم تویه متن هام
به شخص خاصی اشاره ندارم
به یک "شخصیت" اشاره دارم.
چون این اسم ، یک شخصیت رو معرفی میکنه
یکی تیپ شخصیتی رو معرفی میکنه
خبر از یک " هویت " میده، هویتی که در این وبلاگ ترسیم شده.
بنابراین سعی کنید وقتی این اسم رو می شنوید
طوری بهش توجه کنید که معنا و مفهوم اون در ذهنتون بیاد
نه اینکه صرفا اسم یه دختر رو تداعی کنه براتون.
و چه روز خوبیه برای این مطلب
آخه تولد امام رضا علیه السلام هست.
اون نماد برای مطالب این وبلاگ و اون اسم
" معصومه " هست !
من خودم با بردن این نام، صرفا یک دختر یا خانم رو تصور نمی کنم
بلکه دارم به ابعاد شخصیتی او فکر می کنم
وقتی میگم "معصومه" دارم  یه وجود متدین و الهی رو می بینم
نه یه کالبد انسانی با جنسیت مونث !
(       وای چه حرفی :)       )
ادامه مطلب ...






یه شبی که بارون میاد
مثل امشب (  این متن رو یکم مرداد نوشتم )
وقتی‌ تازه اذون‌ مغرب رو گفتن و نماز جماعتمون رو خوندیم تویه خونه
من‌ برمیگردم‌ سمتت ...‌ نگاه می کنم توویه چشمت
بهت میگم" پاشو بریم؟"
توو هم که نه حواست به بارون هست و نه به مرد عاشقت
تو که حواست نیست الان شبه 
حواست نیست وقتی شب باشه و بارون باشه 
و من صورتم‌ برگرده و تورو تو اون چادرسپیدت ببینم، 
وقتی‌ تسبیح دستته و لبات می جنبه نمی تونم مقاومت‌کنم
با این حواسپرتی ها می‌پرسی‌ "کجا باید بریم؟"
 منم بهت‌می گم‌ پاشو بریم تویه این بارون .
پاشو‌ ببرمت تویه بارون دور دور کنیم

(دارم‌ بهت تقلب‌ میدما. اگر‌میخوای نشکنی منو!
یه وقت بهم‌نگی‌ دیوونه شدی؟ یه وقت مخالفت نکنی با تندی ! )

ازون‌جایی که خوب منو میشناسی و حالا فهمیدی چی شده.
 حالا فهمیدی این اتفاق یعنی شب بودن و بارون بودن داره باهام چیکار‌میکنه
 بهم‌ میگی با خنده ی رو لبات و خنده ی چشمات که پاشیم بریم خیس شیم یخورده 
شاید تو هم‌ می دونی چی در انتظارته
طرحی ندارم‌ که باید چیکارا‌ کنم برات
ولی خب می دونم که گاهی با ماشین دور دور می‌کنیم
می دونم که گاهی می شینیم‌ توو ماشین
کنار خیابون وایمیستیم
از شیشه ها به چراغا‌ نگاه می کنیم
من برف پاک کن رو می زنم 

و بهت میگم "معصومه" نگاه کن چطور قطره های بارون دونه دونه شیشه رو پر می کنن
نگاه کن چطور قطره قطره شروع میشه و بعدش جاری میشه
قطره قطره بارون روی شیشه میشینه 
کاملا بر میگردم سمتت . تویه چشات نگاه می کنم
شاید یه آهنگی که دوس داریم هم‌گذاشتم پخش شه
بهت میگم‌ یادته یه روزی ماهم همو نمیشناخیم 
توو این سر دنیا و من اون سرش
یادته یه روزی نه به اسم و رسم همو میشناختیم
و نه دغدغه های هم رو؛ نه وجود هم رو
دیدی "معصومه" که مثل همین بارون که روی شیشه میشینه

قطره قطره نشست عشقت رو دلم ؟
دیدی نشست عشقم رویه دلت؟

(بازم یاد اون مطلب اینستاگرامم افتادم
و اون متنی که تویه عکس پنهان شده.
کدوم عکس؟ همونی که نوشتم "زیر هر آسمونی باشی بدون بارونش منم"
همون متن پنهان که گفتم عشق مثل بارون با یه قطره شروع میشه.)

بهت میگم چند دقیقه پیش خالی بود شیشه
حالا به شیشه نگاه کن!
خیس خیس شده و پر پر
و میگم حالا به قلب من نگاه کن‌.
یه روزی خالی بوده
و حالا پر پر از عشق و محبت تو
"معصومه" شیشه خیسِ خیس شده از بارون
پرِ پر شده از بارون 
اما همچنان میباره 
پرِ پر شدم از عشقت
اما همچنان میباره
اما همچنان خیس تر میشم

گاهی‌میشه‌ آدم‌ انقدر به‌ چشمای کسی خیره شه
که حتی نبینه که قطره قطره اشک‌‌ از چشاش میباره
نبینه مثل‌ شیشه ی ماشینی که توش نشسته الان
قطره قطره چشم هاش داره خیس‌ میشه
کاش ببینی چشای منو
 که قطره قطره‌ پر‌میشن‌ از اشک هام
پر‌پر میشن‌ از بارون‌
و خیس می کنن گونه هامو
یه شیشه روی ماشین هست که با بارون داره خیس میشه
یه شیشه روی چشمای من که اونم داره خیس میشه
و اگر این آرزوی من برآورده شه که ( ای کاش حسی که من بهش دارم اونم بهم داشت)
اون وقت شیشه ی چشمای تو هم  خیس میشه 

توجه کن به این جملات پایین !

بهت اطمینان‌میدم
یه شبی ‌که بهت‌بگم‌ "پاشو بریم‌."
توهم‌میگی‌ "بریم‌بیرون که خیس شیم"

یه شبی بهت میگم‌ "پاشو بریم"
تو هم  میگی "بریم‌بیرون که خیس شیم"
اما بچمونو چیکار‌ کنیم؟
منم میگم خب می‌بریم‌ مادرم‌ ببینه نوه شو 

یه شبی بهت میگم‌ "پاشو بریم."
تو هم‌میگی ‌"بریم‌ییرون خیس شیم"
اما بچه هارو تنها بذاریم  تویه خونه؟

منم میگم آره که باید‌ تنها بذاریم‌ و بریم‌.
یه وقتایی هم‌حق داریم‌ مال خودمون باشیم‌و دوتایی 
لحظات‌خوبی رو تجربه‌کنیم
و تو هم‌ یه تایید می کنی و یه نقشه فوری میکشی برای پیچوندن بچه ها .


اینا همه بستگی به خودت داره.
 بستگی به تو داره که تا کی بخوای از چشمه ی عشق درون‌من آب بیرون بکشی.
پیش بینی من از خودم اینه که حتی وقتی ۶۳ سالم بشه و توهم‌ کلی از سن و سالت بگذره بازم برات یه پسر‌۲۳ ساله میشم
بستگی‌به روحیه ی تو داره.
می بینم در خودم که ۴۰ سال دیگه که۶۳ سالم شه بازم بعد از 
یک نماز مغربی با چادر نماز سفید‌ و گلدارت 
به عنوان‌تعقیبات‌ نماز به چشمات نگاه کنم 
(  نگاه کردن به تو عبادته به نظرم )
همون شبی که بازم داره بارون میاد.
و بگم "پاشو بریم."
و بگی  ‌"بریم‌ ییرون خیس شیم"

ببرمت بیرون  و بازم یادت بیارم‌ که "معصومه" ی  ۴۰ ساله ی من که‌ ۴۰ ساله با منی‌.‌
 یادته این شیشه چقدر خالی بود؟
اما نگاه کن که به اندازه ی ۴۰ سال روی این‌ شیشه بارون‌ باریده و خیس شده از عشقت و محبتت

الان‌ که این متن رو می نویسم تویه ماشینم. زیر همون بارونی که یه شبی با تو تجربش‌می‌کنم و شاید شبهای زیادی.
۲۲:۲۹ دوشنبه

نیستی کنار‌من اما‌ من به جای‌ خالیت نگاه می کنم‌ 
امشب‌هم‌ بدون تو خواهد گذشت.
چقدر بد که راضی میشی به این گذشتن‌ ها.
چقدر بد که راضی میشی به گذشت " زمان " 
تاحالا شده دعا کنی ای کاش "زمان" زودتر بگذره ؟ 
تاحالا فکر کردی "زمان" رو هم شکست بدی ؟
من خیلی غصه میخورم، واسه هر شبی که بدون تو داره میگذره.
واسه هر روزش ! 
من الان باید پیدات کنم. تویه همین جوونیم
همین الان که کلی هیجان و احساس دارم برای با تو بودن.
باید لحظات خوبی برامون بسازم. 
تا بتونم این لحظات رو ثبت کنم درونم، برای اینکه 40 سال دیگه بلد باشم که بازم برات یه جوون 23 ساله باشم
اگر 23 سالیم گذشت، 24 سالگیم گذشت، 25 و 26 و 27 هم گذشت و نیومدی.
اونوقت شاید نتونم برات یه جوون 23 ساله باشم. یه مرد 24 یا 25 !
زودتر وارد زندگیم شو ! زودتر شریک شو تویه گذر عمر من .
زودتر شروع کن به ساختن خاطره هات.
دلم نمیخوام بعد ها بشینم و وقتی 24 سالگیم رو مرور می کنم، " تو" هیچ جاییش نباشی.
و .....
پس به این فکر کن هرچی تاخیر می کنی، هرچی بیشتر خودت رو پنهان می کنی
باعث میشه بعدها نتونم برات مثل امروز باشم!
و اصلا از کجا معلوم که بعدی در کار باشه. 
از کجا معلوم که عمر من به دنیا باشه.
ولی بدون که من مدتهاست در این وبلاگ زندگی با تو رو شروع کردم.
با " هویت " و " شخصیت" تو زندگیم رو شروع کردم.
( نمی دونم این بخش رو متوجه شدی یا نه ! اما خب خیلی نکته ی ظریفی بود )

من‌که راضی‌نیستم. من‌راضی‌نیستم‌به این دوری

ای‌کاش حسی‌که من‌بهش دارم‌ اونم‌بهم‌داشت
شاید الان‌پیشم‌بود و تنهام‌نمیذاشت 

۲۲:۳۳ . دوشنبه. 1 مرداد.
یک شب بارونی


یاعلی



نوشته شده توسط :آسمون آبی
چهارشنبه 3 مرداد 1397-01:56 ق.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر