تبلیغات
اینجـــــــــــــا آسمان آبیســــــــت - باید کتاب بنویسم...
" هرچیزی که در جستن آنی، آنی"
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

باید کتاب بنویسم...

با نام او


یک دوست عزیزی مدتی پیش بهم گفت
" حتما در امر در نویسندگی و سخنوری موفق میشی"

منم گفتم " شاید یه روزی کتابی نوشتم در کنار اون دیوان اشعار "

و گفتم " اینکه کتاب بنویسم، مثل اینکه دیوان اشعار داشته باشم
 بستگی به همسر آیندم داره "


ادامه مطلب ...



گفتن بهم " خواستن توانستن است "

گفتم " بله درسته "

اون دوست عزیزم گفتن " بنظر من، مرد و زن ، باید نردبان پیشرفت هم باشند.
یکی باعث ترقی دیگری، و دیگری در صدد کشف استعداد های دیگری "

منم گفتم " این حالت خیلی خوبه.
و ان شاءالله برای همه ی اونایی که آرزوش رو دارن اتفاق بیافته "


همسر محترم آینده ؟ این دوست عزیز با شما بودن ها!
میگن خیلی خوبه بتونید اگر استعداد شعر و نویسندگی در من هست 
کشفش کنید و استخراجش کنید .



یکی دو روز پیش یهو این فکر به ذهنم رسید که آره ، چرا من کتاب ننویسم؟
چیم کمتره ازینایی که کتاب می نویسن؟
با خودم فکر کردم حالا چی بنویسم و کجا منتشرش کنم؟

دیدم می تونم یه کتاب بنویسم که اتفاقا ازم به ارث بمونه.
می تونم یه کتاب بنویسم که روی جلدش یه عکس دو نفره باشه
یه عکس دو نفره از من و تو !

می دونی که حاضر نیستم تو رو با کسی شریک شم !
( به دلایل مختلف)
خب پس کتابی که تصویر مبارک تو روی جلدش باشه رو کجا باید منتشر کنم؟
و اصلا اون چه کتابی باید باشه که من بنویسمش و عکس دو نفره ی ما روش باشه؟
و به ارث برسه ؟ 

اگر مطالب قبلیم رو با دقت خونده باشی، می دونی که اون کتاب ، مدتها پیش نوشتنش شروع شده!
از 8 ماه پیش.
اون کتابی که من خواهم نوشت ، همین مطالب وبلاگ هست.
کتابی که شب هایی رو صدات می کنم تا کنارم بشینی
برات می خونمش ! برات توضیحش می دم. 
خط خطش رو توضیح میدم.
اون شبا تو می بینی که هرجایی که تویه متن هام گفتم که اشک تویه چشام جمع شده،
دروغ نگفتم . 
شاید هرجایی که یه قطره از اشکم رویه اون کتاب ریخته شد، یه برگ گل بذاریم لای اون صفحه
تا بدونن همگی بابابزرگ که بود و چه کرد ؟ :)
( یاد سوالای تاریخ افتادم  فتحعلی شاه که بود و چه کرد ؟ ) 

شاید لازم باشه بعضی جاهاش رو اضافه کنم. ولی خب سعی می کنم این متن ها حفظ بشن حتما
تو که باشی باور کن باید همه ی این متن هارو یه بار دیگه نوشت . 
مطمئنم می تونی سر ذوق بیاری منو. شکـــــــ نکن .
من اون کتاب رو می نویسم. 
فقط دوتا فصل خواهد داشت اون کتاب.

فصل یک " قبل از تو " 
فصل تو " با تو "

یه جاهای اون کتاب رو خالی میذاریم. 
تو با خط خودت توش می نویسی. 
من با خط خودم توش می نویسم.

اون وقت شاید این یه میراث ارزشمند باشه از من
برای نسلی که از ما خواهند اومد.
یه میراث که از طرف من به تو تقدیم شده.
به نسل من که تو تکثیرش خواهی کرد.
تقدیمش می کنم به تو و همه ی اونهایی که از دامن تو به معراج خواهند رسید
به دختر و پسر هایی که تورو "مادر" صدا میکنن!
این کتاب توضیحی خواهد بود برای تو .
من هیچ کاره ام اینجا.
این کتاب شرح و توضیح تو خواهد بود ، تفسیر تو خواهد بود
من ریشه رو برای سرشاخه ها تفسیر خواهم کرد.
تو رو برای فرزندانت تفسیر و تشریح خواهم کرد
پس تا می تونی ، آهنگ و عزم سفر کن، تا می تونی خوب و پرهیزگار باش
تا می تونی قطعات پازل دینداریت رو کامل کن
تا می تونی و دستت میرسه ریشه ی خوبی باش برای نسلمون.
و سعی می کنم تا می تونم ، نسل خوبی رو بهت تحویل بدم برای تکثیر.


دیروز خواهرم کنارم نشسته بود و  داشت برام دفتر خاطراتش رو میخوند. 
مادرم که این صحنه رو دیدن، گفتن مثل " پدرت خاطراتت رو می نویسی. "
منم با کلی تعجب پرسیدم مگه بابا می نوشت ؟ 
مادرم گفتن ((  یادت نیست ؟)) 
گفتم چیو ؟ 
گفتن ((یادت نیست چند سال پیش همشون رو آتیش زدیم؟))
گفتم چیارو ؟
گفتن : (( پدرت 12 تا دفتر خاطرات داشت .
12 تا دفتری که توش می نوشت امروز من رو کجا دیده و چیا بهم گفت و ... ))

تازه یادم اومد که وقتی 4،5 سالم بود
( من 3،4 سالگیم رو یادمه حتی، البته بعضی چیزارو )
 همه ی نامه هایی که به همدیگه میدادن و بعضی عکسا
و دفتر خاطراتشون رو آتیش زدن.
ولی نمی دونستم 12 تا دفتر بوده .
نمی دونم واقعا چرا اینکارو کردن.
ولی کاش میذاشتین به دست ما برسه .
به مادرم گفتم  : (( کاش آتیش نمی زدین و به دست ما می رسید)) 
 

مادرم به خواهرم گفته مثل پدرت خاطراتت رو می نویسی

اما غافل از اینکه 8 ماهه پسرش ، مثل شوهرش
داره اینجا یه زندگی رو میسازه و ترسیم می کنه!

یعنی میشه پسر منم ، مثل من باشه ؟
میشه دخترم مثل باباش باشه ؟
اگر بدونم مثل من هستن، می دونم خیلی جاها زجر می کشن
خیلی جاها میشکنن !
اما من تموم سعیم رو می کنم که حمایتشون کنم
نمی ذارم مثل خودم تنها بمونن.

اینجا روی حرفهام با بچه هامه، برای وقتی که دارن این مطلب رو میخونن
امروز یعنی سوم مرداد 97 دارم بهتون قول میدم
یه پدری زجر کشیده دارید که با تمام وجودش طرفِ شماست.
غمتون نباشه که یه بابایی دارید مثه من . و یه مادری که نیست روی دستش .

من و تو نمیذاریم پسرمون، همه ی سختی هارو خودش تحمل کنه
نمیذاریم دخترمون تنهایی بار مسائل و مشکلاتش رو به دوش بکشه .
و ... 


فکر نمی کردم اینقدر طولانی شه این مطلب...
ولی یه روزی کتاب می نویسم از روی این وبلاگ.
از روی لحظاتی که بدون تو گذشت، از خاطراتی که قراره با تو بگذره .
این کتابم هر چند جلدی که بشه، باید دست به دست برسه به بچه هامون و نوه هامون ...
بابابزرگ " محمد " و مادربزرگ " معصومه " باید یاد بچه هامون بمونن !
و شاید این کتاب رو هم پر کنم از شعرهام ...


این هم برگ دیگری از اون کتاب و دفتر ...



 یاعلی .




نوشته شده توسط :آسمون آبی
چهارشنبه 3 مرداد 1397-01:20 ق.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر