تبلیغات
اینجـــــــــــــا آسمان آبیســــــــت - اسباب کشی 2
" هرچیزی که در جستن آنی، آنی"
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

اسباب کشی 2

با نام او


تقریبا یه هفته ده روزی هست که داریم نقل مکان می کنیم.
به خونه و شهر جدید.
البته من که دارم به زادگاهم میرم.
ســـــــــــــــــــــــــاری.
البته شاید زادگاه شماهم باشه همسر محترم آینده.
اما خب می خوام یخورده از حس و حالم برای شما بگم.
خیلی کارا دارم برات می کنم ...
در حالی که توو کاملا بیخیال.
یه گوشه ای از دنیا گرفتی نشستی...

ادامه مطلب ...




دیشب کارای خونه طولانی شد و تصمیم گرفتیم اونجا بمونیم.
البته خب تقریبا کاراش تموم شده و خیلی از وسایل اونجاست.
من الانم یه اتاق دارم... ولی خب خیلی معنی اتاق نداره.
اما توو این خونه ی جدید، یه اتاق به معنی واقعی دارم.

همسر محترم الان 20:08 ، امروز 25 مرداد 97 !
اذون گفته . من حتی دلم نمیخواد نوشتن برای تو هم از خدا دورم کنه 
در واقع نه تو دورم میکنی از خدا، و نه نوشتن برای تو
پس میرم نمازم رو میخونم. و بعدش برمیگردم که بنویسم برات.
یادت بمونه !!!! 


خوندم نمازم رو . :)
داشتم از اتاقم میگفتم.
جایی که من برای خودم انتخاب کردم بعنوان اتاق اون هم عمدا
از فضاهای دیگه ی خونه دور هست! 
یعنی یه جایی که تقریبا تنهام. و شاید اصن صدای هیچ کسی رو نشنوم

یه طورایی این تنهایی انتخابم هست.

البته حضرت مریم فرمودن اگر تو بخوای اینجا باشی همیشه، من نمی تونم بمونم توو خونه.
و همش باید بیام پیشت.

من راستش همیشه آرزوم بوده همچین اتاقی.
یه اتاقی که همیشه یه سجاده توش پهن باشه. :)
توش پر از دود عود باشه
بتونم تاریکش کنم و کسی چیزی نگه. گاهی یه چراغ کوچولو توش روشن باشه
سبــــــز رنگ یا آبی.
از پنجرش نسیم بیاد داخل اتاق و پرده هارو برقصونه 
یه اتاق که با چفیه ای که از حضرت آقا هدیه گرفتم و سربند های سرخ و سبز تزیین شده باشه
یه گوشش یه پشتی هست و یه میز تحریر که بهش پشت بدم و روی میز کتاب و لپ تاپ بذارم
یه چندتایی عکس روی دیوار . یه فانوس کوچولو
باید بگردم ببینم چه چیزایی می تونم برا تزیین اتاقم پیدا کنم
چیزایی که وقتی نگاشون کنم حس خوبی بهم دست بده
آروم شم... توکلم زیاد شه... ایمانم زیاد شه...
یه چیزایی تو مایه های تو.
یه فانوس که روشن شه و منو به یاد تو بندازه ... تو که حس کنم مثل اون فانوس میشی توو زندگی من
یه روشنایی! 
اتاقی که بدون واسطه بتونی وقت بارون، تویه کوچه رو نگا کنی.
صدای بارون بشنوی. جاری شدن آب توو کوچه رو نگاه کنی.
(
اتاق من دقیقا همینطوره.
آخه طبقه ی همکف هست . 
حالا شما می تونی بهش بگی انباری رو گرفتی میگی اتاق.
ولی انباری نیست. حدود 12 متری میشه.پنجره داره به سمت بیرون.

( خیلی جالب بود، دیشب اونجا خوابیدم تنهایی.
و صبح پاشدم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم اونجا.
بعدش رفتم طبقه ی بالا پیش خانواده.
دیدم همگی خوابن.
سماور رو روشن کردم تا چایی بذارم و کم کم  بیدارشون کنم
نمی دونم بگم این چند جمله جالب بود یا گریه دار.
#غربت )

ولی به نظرم من یه جایه دنج و ردیف و خلوت هست
برای من و تنهایی هام. 
و احتمالا برای من و تو و تنهایی هامون.
تنهایی که میگم شاید یکی فکرای خوبی نکنه.
ولی کسی چه می دونه منظورم از تنهایی چیه!
اگه کسی اون مطلب " انتخاب یک دختر بعنوان زن یا همسر " رو خونده باشه
شاید یکمی نزدیک شه به اون چیزی که بهش میگم تنهایی.

من امتحان کردم. می تونم خیـــــــــــــــــــلی دوس داشته باشم بدون هیچ فکر دیگه ای.
می تونم خیلـــــــــــــی آروم شم تو اون اتاقی که بهش ممکنه بگی انباری، ولی بهش میگم حسینیه.
حرف زدن ها و سکوت های زیادی رو میخوام با تو در اونجا.
حرف زدن های تا سحر بجای همه ی این شبایی که نیستی.
بازم که من اشک توو چشام جمع شد. :(
)

دستت رو از پنجره بیرون ببری، خیسش کنی
آب بارون تویه مشتت جمع شه
همون آب جمع شده تویه مشتت رو به سختی بریزم تویه دستای تو
تو باهاش دست و صورت بشوری
تو باهاش دست و صورت بشوری که اسمش وضو گرفتنه
آره انگار وضو گرفتن همون دست و صورت شستنه
اما چیزی که بهش یه اسم و رنگ دیگه میده " نیت " هست
و قلبت که داره اون لحظه به خدا متوجه میشه.
زندگی کردن من و تو با، شاید مثل زندگی های معمولی دیگه باشه
ولی مهم نیت ماست. 
ما هم مثل دیگران صاحب فرزند میشیم. 
اما مهم نیت ماست.
ما هم سرکار میریم . درس خوندیم
اما چرا ؟ به چه نیتی ؟ برای به جایی رسیدن؟
بچه تربیت می کنیم. ما با چه نیتی؟
و و و ...
من و تو خیلی باید حرف بزنیم، باهم کتاب بخونیم، باهم بریم جلسات سخنرانی بشینیم
که حرف بشنویم
من و تو خیلی باید توو اتاقم به تنهایی حرف بزنیم در مورد نیت هامون

وضو بگیری با آب بارون که برات جمع کردن تویه مشتم
اگر زمان مناسبی بود و کوچه شلوغ نبود
حاضرم تو  هم دستاتو پر از آب بارون کنی تا من وضو بگیرم باهاش
بعدش یه نماز دو رکعتی با هم توو اون مَعبد و حسینیه ی من میخونیم
تا خدا مارو برای هم حفظ کنه
تا خدا مراقب ما باشه. 
اونوقت دیگه نگرانی نخواهیم داشت از سرنوشتمون

پنجره ی اتاقم باز میشه داخل یه کوچه ی بن بست.
کوچه ی بن بستش کلا دو سه تا خونه توش داره و خیلی خلوته.

و میشه آسمون جنوب رو دید ازش
یعنی میشه ماه رو دید.
البته خب یه ساختمون بلند هست روبروم. 

اما من اگه نتونم از پنجره ی اتاقم ماه رو ببینم
از اتاق میزنم بیرون.

توو اتاقم یه کمد هست که توش پر از کتابه.
کتابایی که خوندمشون و نخونمشون.
بازم میخوام حرفای خنده دار بزنم.
اما نمیزنم ... 
وقتی پاتو گذاشتی توو اتاقم، بهم یادآوری کن
اون موقع دیگه کار از کار گذشته و نمی تونی به همسرت بخندی
اون موقع برات میگم ! البته اگر یادم بمونه.

برا اتاقم باید یه پرچم کوچولو بگیرم.
یه پرچم که اتاقم رو تبدیل کنه به حسینیه
دیروز برای اولین بار توش نماز خوندم.دیشب.امروز صبح
میدونی چه حسی داشتم؟
دوس داشتم تا می تونم توش نماز و ذکر بخونم
دوس داشتم بعد از نماز به در و دیوارش فوت کنم

تا یه حس و حال معنوی توو اتاقم باشه
تا در و دیوار اون اتاق بوی خوش خدا بده

من منتظرم پاتو بذاری تو اتاقم.
با پای راستت، با وضو 

این مطلب رو منتشر می کنم، اما حس می کنم هنوز کامل نشده و همه ی حرفامو نزدم
اگر بازم چیزی یادم اومد می نویسم برات

خلاصه اینکه من سعی می کنم اتاقم رو طوری مرتب و تزیین کنم
طوری توش زندگی کنم و نشست و برخواست داشته باشم
با این تصور که تو روزی وارد اتاق من خواهی شد
و ساعت ها در اون نفس خواهی کشید.
میخوام راحت تر از هر جایی اونجا نفس بکشی.

یاعلی

  



نوشته شده توسط :آسمون آبی
پنجشنبه 25 مرداد 1397-07:02 ق.ظ
نظرات() 

Goloo
جمعه 26 مرداد 1397 01:10 ب.ظ
چه اتاق مقدسی
پاسخ آسمون آبی : ممنونم از شما
ان شاءالله اتاق مقدسی با آدمهای مقدس باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر