تبلیغات
اینجا بخشی از آسمانِ آبی پیداست - دردسر های عظـــــیم
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

دردسر های عظـــــیم

با نام او


تو مسیر ازدواج و به هم رسیدن دو نفر می تونه خیلی "دردسرهای عظیمی " پیش بیاد! 
فک کنم یه وقتایی نا امید میشن از کنار هم بودن
یه وقتایی کاملا امیدوارم میشن و غوغایی تویه دلشون به پا میشه که انگار 
هیـــــچ آرزوی دیگه توو دنیا نیست که انقدر ارزش رسیدن داشته باشه

امشب سر شام داشتیم از شبکه ی تماشا سریال " دردسرهای عظیم " رو می دیدیم

و کلی مشکلاتی که آقا " لطیف " و " بهار " خانم دارن تحمل می کنن و براشون پیش میاد
تا اینکه کنار هم دیگه آرام بگیرن 
و به نظرم عشق که به آروم گرفتن کنار هم منتهی شه به یک تعبیری خیلی شاید مطلوب نباشه
یعنی در واقع بهتره که کنار هم قرار گرفتن دو تا دریا، شروع دوره ی جدیدی از تلاطم ها و بی قراری ها باشه
دریا و اقیانوس متلاطم باشیم ، اما به هم که رسیدیم نباید به سکون دچار شیم
بلکه رسیدن دو دریا به هم، باید به تلاطم اونها اضافه کنه و فقط بهش جهت بده
یاد یه آیه افتادم از قرآن که در انتها میگم براتون
و ...

اما اصل مطلب 

در ادامه ی مطلب ...



شاید اولین باری باشه که ازین حرفا با مادرم زدم
یعنی تا حالا  انقدر جسور نبودم که این حرفایی که تویه دلم می زدم رو بگم خدمتشون

در حین دیدن این سریال
مادرم یه جورایی با اعتراض خطاب به آقا لطیف گفتن
" زن دیگه ای پیدا نمی شد که بگیری و انقدر خودت رو به دردسر نندازی ؟ 
این نشد خب یکی دیگه ؟ زن که کم نیست "

بعد من که شامم رو تموم کرده بودم و کنار سفره نشسته بودم
چند لحظه به مادرم خیره شدم
و گفتم مامان : (( من این حرف رو اصلا از شما نمی تونم بپذیرم ))
بعد در توضیحش گفتم شما که اون همه سختی ها و مشکلات رو تحمل کردی 
اون همه غم و غصه و نا امیدی برای نرسیدن رو تحمل کردی
شما که اونقدر گاهی غم و غصه بهت فشار می آورد که غش می کردی 
و پیش کلی دکتر برده بودنت
شما که تعریف می کردی که بابابزرگ شما رو برده بود پیش یه دکتر هندی
و اونم گفته بود که " دخترت هیچیش نیست ! ازدواج کنه خوب میشه "
شما که به قول خودت گاهی با قرص می خوابیدی !
و مادربزرگ عزیزم که خدا رحمتش کنه ؛ مدت ها با ظرف شام کنارشما می نشست که شام بخوری
اما از اثر قرص ها ، اصلا بی خیال دنیا بودی و خواب خوابــــــــــــــــ

مادرجانم، شما که اون همه غصه رو تحمل کردید و این همه قصه ساختید 
اما امروز بارها میگید که از زندگیتون راضی هستید 
حق بدید  که این حرفتون به آقا لطیف رو باور نکنم
و فکر نکنم که دارید به در میگید که دیوار بشنوه !
یعنی اگر مخاطب این حرفتون من  باشم، نمی تونم بپذریم ازتون :))

البته همه ی اینارو نگفتم 

ولی همین قدر پیشرفت بود

بعد ازون طرف خواهرم میگن : " مامان من نگفتم داداش مشکوک میزنه ؟"
:))


بعد مادرم با یه ناز و اشوه ی پنهان، گفتن من که اصرار نداشتم .پدرتون خاطر خواه شده بود و اصرار داشت

بعد خواهرمم به کمکم اومد و گفت " پس شما چرا اون همه تحمل کردید ؟ "
پس اون نغمه های عاشقانه ای که وقتی با دخترای روستا می رفتین تویه دشت و جنگل میخوندی رو 
برای چه کسی می خوندی ؟
اون نامه ها رو برای کی می نوشتی وقتی بابا جبهه و سربازی  بود ؟
 اون همه قصه هایی که تعریف می کنی از نگرانی هات برای کی بوده ؟
:)

( چقدر خوبه این جوری هستن پدر و مادرم ، اصن لذتـــــــــــــ می بره آدم )

بعد پدرم که همچنان سرشون پایین و مشغول شام بودن سعی کردن خندشون رو پنهان کنن و 
گفتن " آره یادش رفته "

بعد مادرم گفتن برای بچه هام نگرانم! چون ممکنه یه جایی یکی رو بخوان؛ اما من راضی نباشم.

بعد من نمی دونم چرا و چطور ، ولی گفتم بهشون " بهتره راضی باشید و مخالفت نکنید "
بعد پدرجان فرمودن " هرکیو دوس داری باهاش ازدواج کن "
:)

بعد یادم نیست که بحث چطور ادامه پیدا کرد، اما رسید به جایی که گفتم مادرجان
شما و پدر تفاوت های زیادی دارید از لحاظ رفتار، اما کار اصلی رو شما انجام دادید
یعنی زندگی رو با هم " ساختید " ، سازش داشتید باهم
فقط و فقط بخاطر " محبتی " که بینتون بود 
و اون باعث شد با این همه سختی ها، شما این همه سال کنار هم بمونید 
و همه سختی هایی که بود رو دوتایی تحمل کردید 
و به این جا رسوندید زندگی رو ! و همچنان از زندگیتون راضی هستین

گفتم اگر بین دو نفر محبت نباشه، خیلی زود زیر بار  مشکلات و سختی ها شونه خالی می کنن
و تویه دلم گفتم لطفا بذار با اونی که دوسش دارم زندگی کنم
بذار بین من و اون یه پیوند قوی به نام " محبت " و " عشق " باشه
اون فرد هرچه قدر هم بهم نزدیک باشه از لحاظ طرز فکر
بلاخره اختلاف، اجتناب ناپذیر هست
بنابراین اون چیزی که می تونه تا ابد نگه داره مارو کنار هم
همین مسئلست
چون ما به ازدواج به چشم دائمی بودنش نگاه می کنیم
نه مثل بعضی جوونای امروزی که به بازار آزاد معتقدن
و فکر می کنن آدمی که 100% مورد پسند اونها ، و با اونها هم عقیده باشه وجود داره
به دنبال فردی هستن که بذاره اونها راحت باشن و هرکاری خواستن انجام بدن و هر رفتاری داشته باشن
هی دنبال اون میگردن از این فرد به اون فرد
و هی آزمون و خطا می کنن

درحالی که بخش ابتدایی ازدواج ، انتخاب هست
اما بعدش دیگه " ساختن " زندگی هست
اما بعدش دیگه تعامل و همراهی هست 
نه تقابل!
یه دیالوگ قشنگ تویه فیلم دل شکسته که 
نفس به امیرعلی گفته بود 
"بیا قول بده ازین به بعد شانه به شانه هم بریم
نه سایه به سایه "

قبلا یه مطلب نوشتم که " من باید خواستگاری کنم" 
و گفتم خانم بودن همسرم باید حفظ شه 
و گفتم خطاب به همسر آیندم که تو باید برای بچه هامون تعریف کنی که آرزوی من بودی
و من ازت خواستگاری کردم

اون بخاطر این بود که من " خانم " دیدم تویه زندگیم و بلدم که خانم بودن همسرم رو حفظ کنم
من زیر دست یه " خانم " بزرگ شدم، واسه همین میخوام یه " خانم" بچه هامو بزرگ کنه

حضرت مریم در راستای حفظ کردن " خانم " بودنشون 
یه قسمت شیرین  از قصه هاشون رو گفتن
یه جورایی با خجالت کشیدن گفتن حالا تو که پسرمی  اما بذار برات بگم این قصه رو.

  شب عروسیشون، یه قسمت از عروسی خونه ی مادرم اینا بود
و یه قسمتی هم منزل پدرم اینا

بعدش رسم بود که هرکدوم از عروس و دوماد خونه ی خودشون باشن
وبعدش داماد بیاد دنبال عروس و برداره ببره اون رو :)

اما پدرجان ما بجای اینکه خونه ی خودشون باشه، اومده بود خونه ی مادرم اینا

و مادرم با لباس سفید عروسش میون دخترای روستا تویه یه اتاق بزرگ بودن

( وسط تعریف کردن مادرم، من می خندیدم هی، بعد مادرم گفتن چرا میخندی ؟ مگه قبلا گفتم؟
گفتم بله چند بار گفتید ! 
و تویه دلم گفتم هزار بار بگو مادرجانم این قصه ی شیرینِ لیلی و مجنون رو از فرهاد 
چه جمله ای گفتم !  )

بعد بابام اومد وسط جمعیت اون همه خانم و دخترا و مادرم رو بوسید 

و بلند گفت ؛ " خداروشکر به آرزوم رسیدم"  و رفت

و نمی دونم می تونید تصور کنید واکنش اون دخترا رو به این اتفاق یا نه !

:))


یه تشکر ویژه از پدرجان بابت اون کار !
اصن عالی بود به نظـــــرم ! و فکر کنم می دونم چقدر مادرم حالش خوب شد ازین آقا !
و از اون قشنگ تر که او همه سال خودتون رو نگه داشتید از هر خطا و اشتباه و گناهی
و صبــــــــــــــــــر کردید اون قدر تا محرمیت بینتون باشه
و بعد بیای مادرم رو ببوسی و اون شب به آرزوت برسی 
این یکی از بزرگترین درس هاست برای پسرت پدرجانم

مرسی رگ و ریشه های عزیز !

عاشق اینم که وقتی مادرم این چیزا رو تعریف میکنه ، بابام با تمام غرورش سعی میکنه 
هیجان درونش رو پنهان کنه ، اما خیلی موفق نمیشه و اون خنده ای که سعی می کنه از روی لباش جمع و جور کنه
نشون میده هنوز همونن ! فقط سختی روزگار یه مقداری سالخورده شون کرده
اما دل همون دله
اما احساس همون احساسه
اما عشق همون حضرت عین شین قافه

عمیقا برای خودم و همه این حس های ناب رو آرزو می کنم
فک کنم اگر همچین روزایی رو تجربه کنم، من بُردم. 
امیدوارم تویه زندگیم به خودم نبازم و از خودم بِبَرم !
:)

اما اون آیه که در مورد دریاها یادم اومد
 آیات قشنگ از سوره ی الرحمن که یه وقتی باید در موردشون حرف بزنم
چون کلی حرف دارم در موردشون


مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ 
دو دریای [شیرین و شور] را روان ساخت در حالی که همواره باهم تلاقی و برخورد دارند؛

بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا یَبْغِیَانِ 
[ولی] میان آن دو حایلی است که به هم تجاوز نمی کنند [درنتیجه باهم مخلوط نمی شوند!]

فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ 
پس کدامیک از نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟


یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ 
از آن دو دریا لؤلؤ و مرجان بیرون می آید.


فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ 
پس کدامیک از نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟



زن و مرد ، من و شما در واقع مثه این دوتا دریا هستیم و با هم تلاقی می کنیم
به هم می رسیم 
و بین ما یه حجاب و برزخی هست که این دو دریا به همدیگه ظلم نمی کنن!
حالا اینکه این برزخ به چه معناست باشه ان شاءالله سروقتش میگم خدمت شما .

چقدر قشنگ که بعدش گفته آیا این نعمت پروردگار رو تکذیب می کنید ؟
یادتون بیارید اگر مخاطب ثابت وبلاگ هستید اون مطالبی که در مورد حفظ کردن نعمت عشق نوشتم
اونایی که گفته بودم وقتی به کسی محبت پیدا کردید ، حفظش کنید و شکرش رو بجا بیارید 
که این نعمت از سمت خداست .

و قسمت شیرین ترش اینجاست که از تلاقی این دو دریا، مروارید ها پدید میان !
از رسیدن من و تویه دریا، مروارید هایی خارج میشن که اونها فرزندان ما هستن

شاید اصن درستش این باشه که دو دریای متلاطم به هم برسن 
شاید اصن درستش اینه که دو تا دریای شیرین و شور به هم برسن
او وقت رسیدن این دوتا دریاست که لولو و مرجان رو نتیجه میده 


این توضیحات ناقص رو ببخشید !
این یکی از طلب هاتون باشه.


یا علی





نوشته شده توسط :آسمون آبی
جمعه 15 تیر 1397-08:55 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر