تبلیغات
اینجـــــــــــــا آسمان آبیســــــــت - کتاب/ رشد
" هرچیزی که در جستن آنی، آنی"
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

کتاب/ رشد

با نام او


بخشی از کتاب " رشد " از علی صفائی حائری ( عین.صاد)

" چرا رشد کنیم ؟
چون استعدادش را داریم. چون نیازش را داریم وگرنه گرفتار بحران احتکار و تراکم استعدادها خواهیم شد و بیچاره نیاز های عظیم .
کسانی که گندم ها را به خاک می سپارند، آنهایی هستند که وسعت خسیس زمستان را فهمیده اند
 و نیاز های عظیم را شناخته اند و می خواهند گندم ها را زیاد کنند .
آنها که راه دراز و وقت کم را فهمیده اند، مجبورند که خود را زیاد کنند و رشد بدهند.
اینها زندگی و مرگ را با همین معیار می سنجند، اگر زنده اند و اگر می میرند، به خاطر همین زیاد شدن است.
زندگشی شان تلاوت تکرار نیست و مرگشان، گم شدن و از دست رفتن و خودکشی نیست.
انسان باید انتخاب کند، چه زیستن را و چه مردن را .
و در انتخاب دنبال رجحان ها و اهمیت ها و ضرورت هاست. "

ادامه مطلب ...

پینوشت :


امروز که شهر خلوت تر شده بود ، یه مقداری رفتم توو شهر گشتم .
البته نه! اصلاح کنم جمله رو !
می خواستم برم یکی از امامزاده هایی که مرکز شهر بود.
البته بخاطر مریضیم خیلی حالم بد بود ولی خب دلم میخواست برم و رفتم.
با کمک جناب ways ، داشتم میرفتم که از کنار یکی از آرامگاه های معروف شهر رد شدم

( جالبه که بدونید ، یه جایی ویز قاطی کرد و من خودم چون تقریبا بلد بودم اونجا رو رفتم، بعدش وقتی رسیدم ، دیدم ویز میگه
" شما به مقصد رسیدید" گفتم "خسته نباشی، من رسوندمت" )

 و دلم خواست که برم اونجا ! چون دوتا شهید والا مقام اونجا دفن هستن.
شهید حاج سید مجتبی علمدار 
و شهید سید علی دوامی 

ماشینم رو یه مقداری جلوتر پارک کردم و پیاده برگشتم.
نزدیک قبرستان که میشدم چندتا گل فروشی داشت که مشغول کار بودن و گلها رو صرف می کردن
برای  جلوی ماشین های نعش کش، عده ای برای عرض تسلیت و ...

و با خودم میگفتم ای گلِ زیبا ! صرف چه کاری شدی و چقدر معطلت کردن و از تو در چنین جایی استفاده می کنن !
و ضایع شدی انگار وقتی جایی که باید باشی، نیستی !

اذان مغرب شده ! باقی مطلب رو بعد از نماز می نویسم ...

همینطور که جلوتر می رفتم، اکثر افرادی که می دیدم با لباس سیاه بودن و عزیزی رو از دست داده بودن
وارد قبرستان شدم و دیدم یه سمتی از قبرستان، اتاق هایی هست که روشون نوشته " آرامگاه خاندان فلان "
و از خودم می پرسیدم که قبر VIP  برای اون بنده خدایی که جسمش زیر خروار های خاک و در قبرِ خاکی گرفتار شده
و روحش در قبر عادات اسیر شده چه کاری میرسه و چه فایده ای داره ؟
به سمت چپم نگاه کردم و دیدم عده از زن و مرد با بیقراری ظاهرا منتظر هستن که جنازه ی عزیزشون رو 
از غسالخانه تحویل بگیرن 
منم به روزی فکر می کردم که جسم بی جان من رو تحویل می گیرند آشنایان من
منی که از دستشون رفتم و من رو از دست دادن 
و من از دست و بند اونها رها شدم

خوشا روز مرگ و مردن !

به دنبال مزار شهید سید علی دوامی میگشتم.
چون قبلا یه بار اومده بودم پیداش کردم و نشستم و فاتحه ای خوندم براش.
خیلی نتونستم باهاش مناجات کنم. چون ماشینم رو جلوی یه مغازه گذاشته بودم 
و صاحبش گقت " کی برمیگردی؟" گفتم " 5 دقیقه دیگه میام"
گفت " 5 دقیقت ، واقعا 5 دقیقست؟"  گفتم " زود میرم زیارت میکنم و میام "

نمی خواستم معطل شم و اون بنده خدا بی اعتماد شده به آدمها.
بی اعتماد شه که توو این دور و زمونه هیشکی 5 دقیقش، واقعا 5 دقیقه نیست.
و دفعه ی بعدی به کسی اعتماد نکنه .
اعتماد و اطمینان آدمها رو خراب نکنید لطفا !
توو هر ظاهر و جایگاهی که هستین.

بعدش هم رفتم سر مزار آقا سید مجتبی علمدار 
و برگشتم بیرون !
در مسیر بین آرامگاه تا ماشینم که کمتر از 100 متر بود شاید،
نگاه به تاکسی ها و ماشین هایی میکردم که رد میشدن.

به ذهنم اومد که آیا سواره ها ، معطلِ پیاده ها خواهند موند ؟
و اگر معطل پیاده ها بمونند برای همیشه، اون وقت آیا به طور کلی حرکت در جهان تعطیل نخواهد شد؟

به یاد این قسمت از کتاب افتادم که براتون زیرش خط کشیدم.
" آنها که راه دراز ... "

دیدم بله ! تاکسی ها برای مسافرای کنار خیابون چراغ میدن ، با اشاره براشون دست تکون میدن و میگن سوار میشی؟
گاهی براشون نیش ترمزی می زنن، و مثلا فردی که کنار خیابون وایستاده میگه که من سوار نمیشم و مسافر نیستم
گاهی تاکسی ها وایمیستن و میپرسن و میگن مستقیم میری ؟
و ما میگیم که نه !
و به راهشون ادامه میدن .

اگر قرار بود تاکسی ها معطل بمونن برای مسافرانِ پیاده یه اونهایی که کنار خیابون ایستادن و شبیه مسافر هستن
چه اتفاقی می افتاد؟
احتمالا به طور کلی حرکت در شهر متوقف میشد .
سواره ها نباید منتظر پیاده ها بمونند .
چون کاروان در حال رفتنه و هر سواری که با دیدن پیاده ای منتظر و معطل بشه زیادی
از کاروان جا می مونه !
دهه ی اول محرم که صبح ها ساعت 7:30 میرفتم پای منبر آقاجانم
این عبارت امام حسین علیه السلام قبل از حرکت به سمت کوفه رو خیلی تکرار می کردن
" فَلیَرحَل معنا "

یعنی پس هم سفر ما بشوید و با ما رحلت کنید و کوچ کنید.

کاروان در حال رفتنه و متوقف نمیشه و هر سواره ای اگر منتظر و معطل بشه برای پیاده ای
و یا مشغول بشه به سوار کردن پیاده ای
جا می مونه از کاروان !
"الهی همنشین از همنشین رنگ می گیرد ! خوشا آنکه با تو همنشین است "

بنا بر رفتنه ! بنا بر کوچ کردنه !

دیدم که راننده های تاکسی بیخودی برای سوار کردن مسافری نمی ایستن و معطل نمیشن
اگر عابری قصد کوچ و سفر نداره، دوباره به جمع کاروان برمیگردن و به راهشون ادامه میدن.

با همین فکر اومدم سوار ماشین شدم و به راهم ادامه دادم و رفتم زیارت امامزاده یحیی .

بعدشم اومدم خونه و از شدت بیماری با یه نهار بخور و نخور 
خوابیدم و الانم که خدمت شما هستیم با کلی نا خوشی و درد .

پیدا کردن ارتباط این مطالب و وقایع و افکار با متنِ کتاب هم سخت نیست
اونها که راه دراز و وقت کم رو فهمیدن، شتابان به سمت مقصد خواهند رفت
و برای اونها هر کاری به جز دعوت کردن دیگران برای همراهی
از بین بردن سرمایه ها و معطل شدن و جا ماندن هست

فرض کنید قطاری با سرعت به سمت مقصد در حال حرکت هست
مسافری در درون قطار، عده ای رو در اطراف ریل می بینه که پیاده هستن!
چه می تونه بکنه اون مسافر قطار ؟
آیا میشه قطار رو متوقف کرد ؟
آیا میشه برای همیشه اون قطار رو متوقف کرد؟
آیا میشه که پیاده بشه و از سفر و قطار و همسفران و مقصد بگه ؟
اگر اینکارو کرد خودش جا می مونه و برگشتن دوباره به قطار براش سخت میشه.

کاری ازش برنمیاد بجز اینکه از همون پنجره ی قطار دست تکون بده و دعوت کنه !

آیه ی قرآن هم به پیامبر اکرم همین دستور رو داده !

که تو تنها وظیفه ابلاغ رسالت رو داری و نهایتا انتخاب مُردن یا زیستن با خود اونهاست
و وظیفه نداری که به هر وسیله ای اونها رو همراه کنی در این کاروان!


به یاد شعری از مولانا افتادم

برانید برانید که تا بازنمانید

بدانید بدانید که در عین عیانید

بتازید بتازید که چالاک سوارید

بنازید بنازید که خوبان جهانید

چه دارید چه دارید که آن یار ندارد

بیارید بیارید در این گوش بخوانید



یاعلی




نوشته شده توسط :آسمون آبی
جمعه 4 آبان 1397-06:16 ق.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر