تبلیغات
اینجا بخشی از آسمانِ آبی پیداست - شال مقدس
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

شال مقدس

با نام او


ازونجایی که همه حرفی به هرکسی نمیشه زد
و تمایل داری که بعضی از حرفهارو بزنی و بگی 
پس یه جا ثبتش کن! تا وقتش برسه و آدم درستش برسه 
تا بتونه به خوبی درکش کنه!
شاید یکی از فلسفه های نوشتن همین باشه.
می نویسیم تا آدمی پیدا شه که به خوبی "درکش" کنه و بفهمه

و منم برای تو " معصومه" می نویسم
حرفهایی که باید خودت بیای و بخونی و بفهمی.

و خب بعضی هاشو اینجا می نویسم و بعضی هاشم اونجا .
اونجایی که کسی نمی دونه

امروز حالاتی داشتم که دوس دارم برات بگم
اما چون الان ندارمت! پس می نویسم تا ثبت شه
تا بعدا که خوندی، احساست رو  بهم بگی.
چون من دوس داشتم امروز رو با تو #شریک باشم.
دوس دارم این روزهای پیشِ رو با تو شریک باشم
دوس داشتم این محرم و عزاداری و اشک و آه رو با تو شریک باشم

ادامه مطلب...


من دوباره برگشتم به این وبلاگ
و این یه نشونست ! حالا نشونه ی چی ؟ بماند !
بعدا برات میگم چرا یه مدت نبودم و کمتر بودم ، و حالا بیشتر هستم انگار.
من این مدل حرفا رو یکمی دوس دارم.
ازین مدل حرفا که بگم که شاید این آخرین محرمی باشه که من زنده ام
دلم میخواست به همین زودیا باشی
ولی خب نمی دونم چند سال دیگه تا پیدا کردنت باید صبر کرد.
دوس داشتم اگر آخرین محرم عمر منه، با تو و در کنار تو قدرش رو بدونم.
این روزا دلم میخواد به همه چی رنگ عزا و ماتم حسین بدم
ماتم و عزایی که یه عده فکر می کنن مثل غم و غصه های زندگی عادیه خودشونه
هی بهمون میگن چیه انقدر اشک و گریه و غم ؟
تجربش نکردن ! نمی دونن اشک بر حسین، اشک تعالی و انسان سازیه!
نمی دونن اشک بر حسین اشکِ مانوس شدن و انس گرفتن با حضرته
نمی دونن بر اساس اتحاد عاقل و معقول، هر اشکی نشونه ی تعالی انسانی ماست
نمی دونن غم حسین درون ما رو میسازه ! فکر می کنن ماتم حسین جانِ ما 
مثل غم و غصه و حرص و طمع هاشون برای دنیا و عشقای تو خالی و مال دنیا 
درون رو می سوزونه ! نمی دونن که حقیقتا سیاهی عزای امام حسین، رنگه عشقه.
نمی دونن "محبت" و " توجه" به امام حسین ، "انسان سازی" میکنه
بر خلاف همه ی ماتم و غصه های متعارف که " انسان سوزه"
نچشیدن که غم آقاجان، چه نشاط و سروری به آدم میده 

داشتم می گفتم!
امروز رفتم دنبال پرچم ! یه پرچم سبز " یا فاطمه الزهرا" و یه پرچم سرخ " یا ابا عبدالله الحسین "
برای اتاقم انتخاب کردم
و خواستم برای اولین بار، یه پرچم برای دم در خونمون بگیرم.
اما نشد که هیچکدوم رو بگیرم. اگر خدا خواست فردا ان شاءالله.

اما قسمتم بود که یه شال سیاه بخرم برای خودم.
یه شال عزا ! 
" معصومه " ؟ اینطوری نمیشه اصنا !
باید الان بودی تو همین اتاق ! و من برات تعریف می کردم
باید می دیدی که چطور اشک تو چشم حلقه زده
:(((((
شال سیاه رو از قائمشهر خریدم و بعدش رفتم بابلسر.
بعد از اینکه کارم تموم شد توو دانشگاه
رفتم امامزاده ابراهیم بابلسر. شال مشکی رو با خودم بردم
زیارت که می کردم، شال رو به ضریح می مالیدم.
باید متبرک میشد خب.
و اون شال متبرک رو به چشمام مالیدم برای اینک روزی امسال چشمام رو بگیرم ان شاءالله
با خودم قرار گذاشتم که هر چه اشک ریختم برای آقاجانم
با این شال پاکش کنم
و از الان بهت وصیت میکنم که این شال باید همراه جسمم دفن بشه
خداروشکر که اولین قطرات اشک رو همین الان به این شال آغشته کردم
از خودم جداش نمی کنم ! بعنوان یک شاهد ، یک وکیل مدافع برای خودم می دونمش.
بعد از اینکه از امامزاده اومدم بیرون، انگار اون شال برام عوض شده بود
دیگه با احترام توو دستم میگرفتمش! 
چقدر ناز کردم این شال رو !
مثل دیوونه ها به تار و پودش نگاه می کردم.
یه شال سیاه که می تونستی خودِ واقعیت رو توش ببینی.
خودِ واقعی من همینه! همین محمدی که قلبش آرامه وقتی کنار آقاش حسینه
درون شال سیاه خودم رو می دیدم. با این شال سیاه و حس و حالی که از خریدنش داشتم
خودم رو می دیدم و بر خلاف همه ی این مدت، از خودم و چیزایی که در قلبم میگذشت
راضی و خوشحال بودم.
خوشحال بودم که هنوز مهر و محبت آقام به دلم هست.
 
یه عطر گل نرگس از تو جیبم در آوردم و یه مقداری زدم به شال !
خوشبو شد ! :)
وقتی رسیدم خونه، توو اتاقم کنار آیینه آویزونش کردم
و انگار یه طور دیگه نگاهش می کردم
برام مقدس شده بود.
شال مقدس!
بعد از نماز مغرب که میخواستم قرآن بخونم، احساس کردم باید همراهم باشه.
انداختم دور گردنم. :(
و الانم که داشتم این مطلب رو می نوشتم، از مناجات و روضه ای که در حال پخش بود ،گریم گرفت
آوردمش دور گردنم، و اولین قطرات اشکم رو باهاش پاک کردم.
ان شاءالله همراهم خواهم بود همچنان!
نمی دونم جان ! شاید روزی به گردن تو انداختمش !
شاید روزی پسر یا دختر تازه بدنیا اومدمون رو درون این شال پیچیدیم !
شاید به گردن اونها انداختیم .
تا حسینی بشن و حسینی بمونن !
شاید هر وقت دلم گرفت و از معصیت و گناه تاریک شدم
بندازم دور گردنم و برم دم در خونه خدا 
و او منو بهتر بپذیره .
این روزا اگر قسمتم شد و رفتم پابوس امام رضا، بازم میبرم با خودم.
اگر قسمت بود و اربعین پای پیاده رفتم...

یه تیکه پارچه ی سیاه مقدس نیست به تنهایی
بلکه وقتی به امام حسین مربوط میشه، مقدس و ارزشمند میشه
نیتِ ماست که به اون پارچه ی سیاه ارزش میده.
مثل چادر ! 
چادر هم یه پارچه ی سیاست. 
ولی وقتی یه زن حقیقتا برای حفظ ارزش های خودش،
برای نگه داشتن حدود الهی، با همه ی سختی هاش سرش میکنه
اونوقت مقدس میشه ! و تو مجاب میشی که خم شی
و چادر رو ببوسی.

شال و پرچم ، پارچه های بی ارزشی هستن که به آقاجان مربوط شدن و ارزشمند شدن
مقدس و الهی شدن
انسان ها هم اگر به آقا مربوط بشن، ارزشمند و مقدس میشن!
هر چه ارتباط بیشتر، ارزش بیشتر.
در تلاش هستیم برای ارزشمند تر شدن؟ برای مربوط تر شدن؟


یاعلی






نوشته شده توسط :آسمون آبی
یکشنبه 18 شهریور 1397-09:10 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر