تبلیغات
اینجا بخشی از آسمانِ آبی پیداست - یه شب با ماه کامل
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

یه شب با ماه کامل

با نام او


امشب هم حس و حال تازه !

همراه بابا و مامان رفتیم خونه ی دایی اینا !
وقتی برمیگشتیم ، من خودم رو می کشیدم دم پنجره ی ماشین که تا ته باز بود 
و 40،50 تا میرفتم با ماشین.
و یه نگاهم به جلو که تصادف نکنیم! یه نگاهم به " ماه کامل" که بالای سرم می درخشید 
و توو چشمم یه مقداری اشک از نوحه و مداحی که پخش می شد توو ماشین 
و صداشو خیلی بلند نمی کردم تا اذیت نشن 


ادامه مطلب ...


کاش امشب همراه معصومه بودم تا یه ساعتی رو توو خیابون های شهر پرسه میزدم
کاش می تونستم همین الان به معصومه بگم از دلِ تنگم و به قول اون از چشای نم نمیم
و می رفتیم همین الان روستای پدریم تا زیارت کنیم آقاجان امامزاده علی رو
بعدش می رفتیم خونه ی بابابزرگم و رو ایوون می نشستیم و ماه کامل رو خیره خیره نگاه می کردیم.
و ستاره ها رو 
و دلِ تنگم که باز میشد، حالا می نشستیم به حرف زدن توو شبِ تاریک 
بدون اینکه خیلی صورت همدیگه رو ببینم
فقط اون قدر به هم نزدیک می شدیم که یه صدا به گوش بیاد
یه صدا از تو حنجره هامون 
و یه صدای از توو سینه هامون که صدای نفس هامون باشه 
و یه صدا که صدای قلب هامونه !
چند وقت پیش تجربه کردم وقتی یکی دم گوشت حرف میزنه انگار صداش میپیچه توو کل وجودت
و معصومه باید برای دم گوشم حرف بزنی 
همین که اومدیم خونه ، من اومدم اینجا که بنویسم حال و هوامو
لباسامو عوض نکردم. چون میخوام و منتظرم وقتی خوابیدن خانواده 
بزنم بیرون از خونه با پای پیاده .
سیر نشدم از دیدن ماه کامل!
نزدیک خونه یه جایی وایستادیم که خانواده خرید کنن ، و من تو ماشین موندم و در حالی که سرجام بود
برگشتم و مثه دیوونه ماه رو نگاه میکردم.

توو کوچمون یه جایی هست وقتی از کنارش رد میشی بوی گل دیوونت می کنه
برم تنهایی قدم بزنم یخورده .

:)
به سرم زده شبگردی 
و آهنگ "شبگردی"

یاعلی







نوشته شده توسط :آسمون آبی
چهارشنبه 2 آبان 1397-09:13 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر