تبلیغات
اینجا بخشی از آسمانِ آبی پیداست - به وقت شب
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

به وقت شب

با نام او


بلاخره مجبورت می کنه از تخت بیای پایین
تو تاریکی راهتو پیدا کنی
آروم درو باز کنی
 بری یه آبی به دست و صورتت بزنی
وضو بگیری
یکمی به چشمات نگاه کنی و اون رگه های قرمز
یکمی به سر و صورت و موهای پریشونت
بخوای بری اما بگی نه، هنوز دلم خنک نشد
بازم چندباری صورتت رو خیس کنی
یکمی نگاه کنی از پنجره به بیرون
به شهری که دیده نمیشه  مثل شبهای قبل



ادامه مطلب ...


یا ایراد از شهره و یا ایراد از چشمای تو
باید آروم بیای توو اتاق، درو آروم باز کنی
پیشونیتو خشک کنی
توو تاریکی مُهر رو از روی میز برداری
مهری که روی میز گذاشته بودی برای نماز فردا صبحت
اما زودتر بهش احتیاج پیدا کردی
اما نمی دونستی تا فردا بیداری
برش داری و توو تاریکی اتاق
دو رکعت نمازت رو بخونی
اونم با یه حالت خاص
اونم بدون اینکه صدایی در بیاد ازت
بعضی وقتا باید بعضی چیزا آروم باشن
آروم اشک ریختن، آروم نماز خوندن، آروم مناجات کردن

میشینی پای مناجات و حرف زدن
دقت میکنی که میبینی همه خوابن و نمیشه با هیشکی حرف زد
هیشکی بیدار نیست برای شنیدن حرفای تو
حتی کسانی که صداشون می کنی
الان وقت خوابشونه
چشماشون بستست وقتی چشمای تو بازه
حتی یکی مثل مادرت
اما با یکی میشه حرف زد
یکی رو می تونی هر لحظه از شبانه روز صدا کنی و اون بیدار و مشتاق برای شنیدن
میشینی پای حرف زدن با یه مادر
یه مادر واقعی و خیلی مراقب
یه مادر که خیلی میفهمه که دلتنگیه پسر چیه این وقت شب.
یه مادر که همه چی رو از گذشته و الان و آینده می دونه
و خیلی هم دلسوز و مهربونه برای پسرش
مادری که می دونی می تونی بسپری بهش همه چیو و نگران نباشی
چقدر همه چی مثل خیلی وقت پیشای این وبلاگ شد
چار کلوم حرف میزنی باهاش 
تو مادر صدا کن حضرت زهرا رو، خیالت راحت باشه
اون مادری کردن برای تورو می پذیره !
آخه پسرش، آقاجان امام رضا گفته 
(( مگر می شود کسی به ما پناه آورد و ما به او پناه ندهیم؟ ))


مجبورت میکنه پاشی و آروم و بی سر و صدا بری سمت کمد
سعی کنی آروم و بی سرو صدا درش رو باز کنی 
لپ تاپ رو بیرون بکشی و با کوچکترین صدا بگی " اوخ "
چون نمی خوای بیدار شه هم اتاقیت
هم بخاطر اینکه بی خواب و بد خواب نشه بنده خدا
هم برای اینکه حتی تو ذهنشم سوال ایجاد نشه که تو برای چی
تا این وقت شب بیداری و الان رفتی سراغ لپ تاپ!
با خودت میگی شارژر لازم نیست
ولی میگی نه ! شاید طولانی شد و دوباره بیام سروقت کمد بازم سر و صدا درست میشه
مجبورت میکنه برگردی تو تختت
لپ تاپ رو روشن کنی و بیای سراغ وبلاگ
همون جایی که چند ماه پیش می اومدی وقتایی که حرف داشتی
اما نبود کسی برای شنیدن!
بازم حرف داری و هیشکی نیست برای شنیدن
پس بازم منم و این وبلاگ!

دلتنگی رو میگم! مجبورت میکنه به همه ی اینکارا
به اینکه الان 3:09 دقیقست و تو بیداری!
چند بار برای یه لحظه فکر کردم که آیا الان چشمام سنگین شده که برم بخوابم؟
دیدم نه ! هنوز میخوان که بیدار باشن

وقتی اومدم وبلاگ دیدم 3 تا بازدید داره امروز
و آخریش 2:23 ! الان رفتم و دیدم شده 5 تا و آخریش 2:35!
این بی خواب ها چه کسانی هستن؟
الان اینجا چه می کنید ؟ 

نمی دونم چقدر دیگه بیدار بمونم
نمی دونم چه قدر دیگه مجبورم میکنه به بیداری

عجیبه که الان دلم نمیاد که لپ تاپ رو ببندم
انگار دارم با یکی حرف می زنم که دلم نمیاد باهاش خداحافظی کنم
فعلا میرم. اگر که بازم بی طاقتم کرد و مجبورم کرد میام و بازم می نویسم
3:14

یاعــــــلی





نوشته شده توسط :آسمون آبی
جمعه 18 آبان 1397-02:32 ق.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر