تمامِ آســـــمون
چهارشنبه 8 فروردین 1397 :: آسمون آبی

با نام او

چندتا مطلب کوتاه و بی ربط به همدیگه رو دوس دارم

بنویسم قبل از خواب .

ادامه مطلب ...

خیلی از آدمها متوجه شب مهتابی نمیشن
اگر هم بشن شاید مثل من ازش لذت نمی برند
خیلی ها اونقدر مسئله برای فکر کردن دارن که اصن ماه و درخشش رو نمی بینند
اما من از دیدن ماه و درخشش اون لذت می برم
یه طورایی میشم
دوس دارم پرواز کنم تا برسم به ماه .
دوس دارم برم پیش تک تک ستاره ها :)
احساساتی میشم
پر و خالی میشه قلبم انگار
پر از ... و خالی از ...
( حالا همه چیو نباید بگم که )
نمی دونم شاید بقیه آدمها مثل من نیستند
مثل من بیکار نیستند در واقع

آدم اگر خیلی شاد باشه، بی دغدغه باشه
موضوعی برای فکر کردن نداشته باشه، بهتر ماه رو میبینه
اگر کسی رو نداشته باشه که صورتش رو در سپیدی ماه ببینه،
اون وقت از دیدن مهتاب و ستاره ها ، حس و حال خوبی بهش دست میده
بیشتر به اطرافش توجه میکنه
از کنار هم بودن ماه و ستاره بیشتر لذت میبره
این جور آدمها تنها هستن

آدم اگر غمگین و دلگیر باشه، با کلی دغدغه و فکر و خیال همراه باشه
کلی مسئله و مشکل برای فکر کردن داشته باشه، بازم ممکنه ماه رو خوب ببینه
بازم ممکنه صورت اونی که منتظرش هست و بهش فکر میکنه رو در چهره ی سپید ماه تصور کنه
با دیدن ماه و ستاره ها کنار هم، خودش رو در کنار او خیال کنه
شب مهتابی خیال انگیزه و آدم رو به رویا پردازی وادار میکنه
رویا !
این جور آدمها عاشق هستن.


حالا اینکه من کدوم یکی از اینهام، معلوم نیست.
شاید پسری فوق العاده تنها.
شاید پسری فوق العاده عاشق.
و چه اشکالی داره که هردو، و یا هیچکدوم ؟

خلاصه شاید آدمهای کمی مثل من باشن
که با غروب آفتاب، به دنبال ماه میگردن، و اگر تویه آسمون نباشه
یا آسمون ابری باشه ، غمگین و دلگیر میشن
شب مهتابی براشون عجیب و فرح بخش و نشاط آوره
به قول فاضل نظری :
"کاش می ساختند مرا از آب و گلی دیگر "


دوم اینکه

معمولا شب ها قبل از خواب چندتا کار انجام میدم که دوسشون دارم
مسواک می زنم و بیشتر از اینکه به دندونام نگاه کنم، به خودم تویه آیینه نگاه می کنم
بعدش با آب سرد وضو میگیرم
بازم به خودم و چشمام و صورت خیسم تویه آیینه خیره میشم
یه دست به موهام میکشم، شونه می زنم موهامو 
و آخرین باری که خودم رو می بینم در آیینه، یه لبخند به  خودم میزنم
( و زیر لب میگم ماشالا، بزنم به تخته  :)   )

این وضو گرفتن عین دکمه ی ری استارت عمل میکنه اصن
اونوقت چراغارو خاموش می کنم
میام که جامو بندازم و بخوابم. البته رخت خواب ندارم به اون معنا.
یه نَمَد داریم که پهن می کنم روی زمین. البته همیشه روی زمین پهن شده هست.
چون همین جایی که میخوابم، میشینم در طول روز.
تقریبا تا زانوهام بیشتر قد نمیده. روی همین ایشون میخوابیم.
یه لحاف هم دارم که میکشم روم.ساده و بی تکلف!
آدم مگه چی میخواد بیشتر از این ؟ مگه به بیشتر از همین یکی دو متر جا نیاز داری ؟
و ای وای که بعضیا برای همین یکی دو متر جا، چه مکافات ها که نمیکشن و چه معصیت ها که انجام نمیدن.
بعضی وقتا شبا قبل از خواب، یخورده گلاب میل می فرماییم
گاهی یخورده عطر گل محمدی و نرگس رو استشمام می کنم
امشب هم یه مقداری عود رو روشن کردم.
دود عود رو هم خیلی دوست دارم.آرامش میده و حال معنوی.
بعد تویه این اتاق تاریک میشم یخورده فکر می کنم.
به کارام و اتفاقاتی که افتاده.
بعدش هدفون رو میذارم تویه گوشم و یه تِِرَک از " شرح دروس معرفت نفس"
از آقاجانم استاد صمدی آملی گوش میدم. روحم سوهان میخوره
بعدش اگر شانس بیارم و افکار بهم هجوم نیارن و دلتنگ نشم
یه حمد و سوره می خونم و میخوابم.

البته "من" که نمیخوابم. این جسم و تن هست که میونِ رخت خواب
آرام میگیره و استراحت میکنه. من بیدارم .تازه از قفس آزاد شدم.
تازه مسافرت ها می کنم، تازه شهر ها رو طی می کنم، روستاها رو سیر می کنم.
حالا تازه آدمها رو می بینم، اونها که دوست داشتم در بیداری ببینم، اما نمیشد
حالا تازه "حرف می زنم" با بعضیا، حالا تازه حرفهای بعضیا رو می شنوم
حرفهاشون رو می بینم، رو در رو ! تماس میگیرم باهاشون ...
کی میگه که " من " خوابیدم ؟ به قول مولوی 
"نَمُردم و زنده تر شدم" 
دیگه مسافت ها، فاصله نمیندازه!
دیگه نمی تونی بگی" میانمان فاصله و جنون سردرگله و آزردگی هست"
دیگه لازم نیست بگی " با رویایت این دوری را بر می تابم "

حالا خوب شد! آخیششش ، حالا آزاد شدیم.
حالا در یک دنیای وسیع تر، می تونیم زندگی کنیم.
عالم مثال! 
دیگه از دستِ محدویت های عالم طبیعت خلاص شدیم
شنیدید که میگن " خواب برادرِمرگ هست " ؟ 
خب اگر مرگ اینطوری باشه که ترسی نداره.
وارد یه دنیای وسیع تر خواهیم شد.
دنیا های وسیع تر.
آزاد میشیم از قفس جسم و تن ! 
به قول حافظ
"حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم. خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم"

تاریکی و سیاهی و سکوت شب 
منو یاد مرگ میندازه.
گاهی قبل از خواب، به دست هام و پاهام و عکسام نگاه می کنم.
به این فکر می کنم که روزی ازین ها جدا میشم.
دوسشون دارم اینارو
ولی خب جدایی تقدیر شده و نمیشه ازش فرار کرد

دوستی گفت :
" تویه این دنیا به هیشکی وابسته نشو
چون حتی سایه ی تو
در تاریکی تورو تنها خواهد گذاشت"
آفرین! مطلب درستیه!
حتی بالاتر از این حرف، اینه که علاوه بر سایه ی خودت
روزی همین دست و پا و چشم و ابرو و سر و صورت 
تورو تنها خواهند گذاشت
هرکدوم به اصل خودشون بر خواهند گشت
حقیقت و روح ما به سمت الله برخواهد گشت
این دست و پا و چشم که چیزی به جز عناصر طبیعی 
مثل کربن و نون و آب و میوه ها و ... نبودند و نیستند
به اصل خودشون که عالم طبیعت هست بر خواهند گشت
هر روز داره این اتفاق میافته. هر روز بخشی از بدن ما به طبیعت برمیگرده و ازمون جدا میشه.
اما ما چون عادت کردیم، غافل و بی خبریم.
مثل این لامپ های حبابی زرد! اینا در ثانیه، ده ها بار خاموش و روشن میشن
تا اینکه یه روزی، خاموش میشن برای همیشه.
بدن ماهم ثانیه به ثانیه، در حال مرگ و تولد هست.
تا اینکه یه روزی برای همیشه خواهد مرد.
" جلوه کند نگار من، تازه به تازه ، نو به نو"
چه عجیب که بدن و جسم ما، هر لحظه نابود میشه و بدن جدید بوجود میاد،
ولی هنوز حقیقت و نفس ما، ثابت هست و ما هنوز ما هستیم.
همه باید بپرسیم از خودمون که " من کیستم ؟ "
همه "من" رو تنها خواهند گذاشت
اون وقت من خواهم موند و اعمال و رفتار و علمم

این  مطلب رو یه بار دیگه بخونید 


شاید این کارهای منم
( خیره شدن به آیینه ، شونه کردن موهام و نشستن تویه تاریکی و ...)
ویژگی های یه پسر تنها باشه.
یا شاید یه پسر عاشق.
چه بسا یه پسر بچه ی تنها
یا پسر بچه ی عاشق

و چه اشکالی داره بگیم شاید 
یه پسر بچه ی عاشق، ولی تنها ...



سوم اینکه :
همون طوری که اون بالا گفتم، گاهی اوقات به دست و پاهام نگاه می کنم
و از پیش باهاشون خداحافظ می کنم
این همه سال باهم بودیم و بهشون عادت کردم و اونها خیلی باعث شدن که به کمالات برسم
اما چه کنیم که روز جدایی فرا میرسه
یه روزی میاد که این عناصر طبیعی، نون و آب هایی که به صورت دست و پا و چشم و سر و صورت 
من شکل پیدا کردن ، وقتی نفس و روح من ازشون کاملا قطع علاقه انجام بده
از بند اسارت آزاد میشن 
فعلا، روح ، همه ی این مواد طبیعی رو اسیر کرده، تحت تملک خودش در اورده و بهشون این سر و شکل رو داده
نمیذاره که آزاد و رها باشند
تک تک سلولهای چشم، مجبورند و نفس مثل یک اقا بالاسر، وایستاده و میگه که باید ببینید
اما یه روزی خواهد رسید که نفس قصد میکنه که بره به عالمی که بهش تعلق داره 
و دست از سر این نون و آب و ماده بر داره.
اون وقت همون طور که همه می دونید، تک تک سلول های من از این زندان فرار می کنن
با سرعت هرکدومشون به سمت مادرشون، یعنی طبیعت بر میگردن
تغییر شکل میدن و اون چیزی که بهش میگفتم جسم و بدن من، متلاشی خواهندشدو از هم گسیخته
چون اون حقیقتی که همه ی این پراکنده ها رو کنار هم جمع کرده بود، دیگه علاقه ای به مدیریت کردن اینا
نداره.
آره جان! دیگه اون روز، حتی در روشنایی هم سایه ای نخواهی داشت
چه برسه به تاریکی.
پدری در دم مرگ وصیت کرد به فرزندش که 
"بابا، خودت را باش"
اون روز دیگه حتی دست و پا و چشم و ... نخواهی داشت.
اون اتفاقاتی که در خواب برات میافته، بصورت کامل تر و دائمی و الی الابد برات رخ خواهد خواهد داد.
دیگه بدون زمان خواهی شد، بدون مکان. مُجَرَّد خواهی شد.
دیگه بدون پا و دست راه میری، بدون چشم می بینی و ...
دیگه از قید و بند های عالم ماده خلاص میشی.
دیگه نه سایه ای، نه اعضا و جوارحی .تویی و اعمال و رفتارت! تویی و علم و عملت.
دیگه هر وقت بخوای برای خودت بدن انشاء می کنی و بوجود میاری.

( میدونم این حرفا نیاز به توضیح داره، ولی خب " این زمان بگذار تا وقت دگر" )
پس بیایم خودمون رو درست بسازیم.هرکسی در خواب ، و بعدش در عالم پس از مرگ،
به صورت صفات و مَلَکات نفسش، خودش رو می بینه، هر طور خودت رو ساختی، خودت رو خواهی دید.
اگر از خودت بهشت ساختی، در بهشت به سر میبری و اگر خودت رو با نافرمانی حضرت حق
بد ساختی، از خودت جهنم ساختی و سرِ سفره ی خودت مهمان خواهی بود
خدایا کمکم کن، به چیزایی که میدونم عمل کنم.
این مطلب رو هم یه نگاهی بندازید بد نیست



چهارم اینکه 
یه عکس نوشته ی انگلیسی دیدم که نسبت داده شده بود 
به حضرت مولانا 
میگفت که :
" سکوت مانند یک اقیانوس است
و حرف زدن مثل یک رودخانه "

اولا مرسی از حضرت مولانا که نظرهامون به هم نزدیکه. :)

دوما، به این فرمایش ایشون با چند زاویه میشه نگاه کرد

یکی اینکه خب همه ی رودخانه ها
به دریا و اقیانوس خواهند ریخت
پس همه ی حرف زدن ها، باید به سکوت و خاموشی 
منتهی بشه. برای یافتن حقیقت، اونطوری که باید و شاید،
راهی بجز سکوت نیست.


یکی اینکه خب اگر فرض کنیم " آب" مثل حقایق باشه
در دریای سکوت، میشه حقایق رو بهتر و بیشتر پیدا کرد و یافت
میشه در دریای حقایق ، غرق شد بدون بر زبان آوردن کلمات
ما در درون خودمون، حقایق بسیاری رو داریم
بعضی از عرفا هم که می فرمایند : "همه ی اسرار و حقایق عالم
در درون شماست، فقط باید با سکوت درون خودت رو جستجو کنی
و هرچه خودت رو بهتر و بیشتر بشناسی، اسرار بیشتری رو خواهی یافت"
من عرف نفسه، فقد عرف ربه
من عرف نفسه، فقد عرف الاشیا کلها
(هرکسی خود را بشناسد، همه ی اشیا و موجودات را خواهد شناخت)

یکی اینکه اگر فرض کنیم " از زمین به آسمان بباره" 
اون وقت منبع هر آبی میشه دریا.
یعنی هر آبی که در رودخانه ها جاری میشه، باید از دریا نشات بگیره.
این یعنی، قبل از اینکه معانی و حقایق رو با حرف زدن بخوای منتقل کنی
قبلش در سکوت ، تفکر کن، بذار از اقیانوس سکوت ، معانی وارد رودخانه بشن
بذار قبل از جاری شدن حقایق، در رودخانه ی کلمات و واژگان، تویه دریای سکوت به تفکر بپردازی.
تویه اون دریا، غواصی کنی!
همون که مولا علی فرمودن، ( عاقل قبل ازحرف زدن، فکر می کنه)


یکی دیگه اینکه
آیا میشه هیچ وقت دریا رو در رودخانه ها جا داد ؟
آیا میشه هیچ وقت دریا دریا معنی و مفهوم رو، در رودخانه ها و جویبار ها ریخت؟
معانی و مفاهیم بی شمارندو بی نهایت، و هیچ وقت در واژگان و کلمات جا نمیشن

با این دیدگاه، یه بار دیگه اون مطلب " حرفها را باید دید" رو بخونید، ببینید چی پیش میاد.
که چه وقت هایی " حرفها حیف و میل میشن " !

به قول اون شاعر :
"عشق دریایی کرانه ناپدید " 
عشق هم دریایی بی پایان هست، واسه همین نمیشه با واژگان و کلمات اون رو منتقل کرد
فهموند !

خیلی طولانی شد .
دیگه بقیه ی حرفا باشه برای بعد.
شایدم هیچ وقت بقیه ی حرفارو نگم براتون...

2:58 

یاعلی





نوع مطلب : دل گفته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




گر سینه شود تنگ
خــــدا با ما هست
گرپای شود لنگ،
خــــدا با ما هست
دل را به حریم عشق بسپار و برو
فرسنگ به فرسنگ
خــــدا با ما هست

مدیر وبلاگ : آسمون آبی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :