تبلیغات
اینجا بخشی از آسمانِ آبی پیداست - میخواهم با تو باشم ...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

میخواهم با تو باشم ...


با نام او


امروز به صورت اتفاقی از شبکه ی تماشا، سریال مردان آنجلس رو می دیدم...

یه دیالوگ خیــــــــلی قشنگی بین یک زن و مرد برقرار شد...


دلم خواست به عنوان یک #عاشقانه_مذهبی بنویسم ...


زن : میخواهم با تو باشم ...

مرد : همه ی ما با خداییم، با او که باشی، با منی !




پانوشت:
یه سری حرف دارم برای نوشتن.قرار هم شده بود که حرفهام رو اینجا بنویسم.
ولی خب پریشونه ! ولی خب گفته بودم پریشون هم می نویسم.
 پس برم ادامه ی مطلب ...




امروز دایی و فرزاندشون به همراه آقایان و خانمهایشون منزل ما بودند.
سعی کردم تا حدی به 3 زندگی مشترک زوج جوان نگاه کنم.
البته در شُرُف ازدواج هم نیستما، ولی خب دقت کردم یخورده.

پسر دایی بزرگ ما که یه دختر خانم دارن، وقتی دلارآم خانم برای باباش حرف میزد و با ذوق و شوق چیزیو 
تعریف میکرد، بهش گوش نمیداد. یا خیلی سرد جوابشو میداد.
و من در دلم با ناراحتی میگفتم " به دخترت گوش کن "


ایشون با خانمش وقتی صحبت میکرد، یه حالت اخم آلودی در بعضی مواقع در صورتش بود.
که بازم میگفتم با خودم " با خانمت درست صحبت کن "

حالا نمیخوام بگم مثلا من با خواهرم همیشه با لبخند صحبت میکنم، ولی خب 
همین که آدم نسبت به کار زشت و ناپسند، تویه دلش بدش بیاد، 
همین یه مرحله از انجام ندادن اون کاره. و اون کار بد خُلق و خوی آدم نمیشه.
ملکه نمیشه واسه آدم. عادت میکنی بهش، اما ریشه نمی زنه تویه وجودت.
خودمم شاید گاهی همینطور باشم. اما قلبا ازین اتفاق و نوع برخورد بدم میاد
و سعی خواهم کرد که روزی از بین ببرمش.


داشتم فکر میکردم برا مجردایی مثه من، ازدواج یه چیز عجیب و غریب هست شاید.
(چون یخورده رویا پردازی میکنیم، اما خب نگاه کردن به دیگران، چشم آدمو بیشتر باز میکنه)
ولی وقتی واردش شدی، اگر نتونی خوب بهش جهت بدی، وارد یه دوران پ