تبلیغات
اینجا بخشی از آسمانِ آبی پیداست - شبِ روزِ بارانی...بدون مهتاب.
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

شبِ روزِ بارانی...بدون مهتاب.

با نام او




Poems are like dark clouds,
 I am the moon behind them.
 Do not read me from the clouds.
 Watch what is behind the clouds;
 the shining moon

RUMI


ادامه مطلب...







غصه دارم :(
از طرفی نوشته هام، در درون من بی قراری میکنن برای هویدا شدن
با اینکه خودم به همه ی متن هایی که می نویسم در درونم علم دارم، اما همه ی ایده ها برای نوشتن
و حرفهایی که برای گفتن دارم، بی قرار هستن برای آشکار شدن.
مثل پرده نشین هایی که تاب مستوری ندارند 
و میخوان شاهد هر جایی باشن.
البته خب خیلی هارو نمی تونم بگم! و اونها فعلا حکم حبس ابد در درون من خواهند داشت
تا بلکه مَحرمی پیدا کنم.
از طرفی می ترسم برای اینکه خواننده های مطالبم، شعر ها و متن های من رو مثل ابرهای تاریکی 
که جلوی نور ماه رو گرفتن، قضاوت کنن.
و اون درخشش ماه رو نبینند.
فکر می کنم به کسی نیاز دارم که بتونم از درونم باهاش حرف بزنم.
از اون چه در درونم میگذره! روراست تر! صاف و ساده تر.
هم اینکه فکر می کنم مطلب نوشتن تویه وبلاگ، حیف و میل کردن حرفهامه
و هم اینکه فکر می کنم جز این راهی  ندارم و باید به هر وسیله ای
حرفامو بزنم.
نمی دونم اگر روزی همچین فردی رو پیدا کنم، توانایی حرف زدن دارم یا نه.
شاید مثل شمس و مولانا، اون فرد مثل خودم باشه، نه لزوما یکی از جنس مکمل .
ولی خب احساس می کنم، حرف های درونم مثل آب های راکدی شدن 
که نیاز دارن به جریان بیافتن.
دوس دارم یاد بگیرم هرچه بیشتر، و هرچی یاد گرفتم رو منتقل کنم.
جریان داشته باشه علم و معرفت در درونم.
اگر بخوام خودم باشم، روزانه چندین پست باید بذارم اینجا
در مورد همشون هم حرف بزنم
روزی چند بار تصویر پروفایل تلگرام عوض کنم
ولی خب برای شما نقش بازی می کنم، و خودم رو بروز نمی دم کاملا، و از میون چندین مطلب
بعضیا رو انتخاب می کنم فقط. نمی دونم انتخاب های درستی انجام میدم یا نه.
وقتی شمس و مولانا به هم رسیدن، روزهای متوالی فقط باهم حرف میزدن در اتاق در بسته ای.
من که نمی دونم این 30،40 تا بازدیدکننده ی وبلاگ کیا هستن.اصن برای چی میان.
اصن میخونن یا نمی خونن مطالبو، چی درموردش فکر می کنن و ...
اما کمترین کاری هست که برای رفع بی قراری ذهنم می تونم انجام بدم.
نمی دونم اسمش رو چی می ذارید. تنهایی! افسردگی ! عقده ! ...
شاید هیچ کدوم ازینا نباشه! گرچه دوس دارم حرفامو به گوش عالم برسونم
اما انگار دلم میخواد فقط و فقط برای یک نفر حرف بزنم.
شایدم قبل از رسیدن اون فرد، شوقم رو برای حرف زدن رو از دست بدم.
اون وقت گره از سکوت من نمی تونی باز کنی.
اگر قرار اون فرد، همسرم باشه، امیدوارم بتونم براش حرف بزنم.
امیدوارم فردی نباشه که اتفاقا گره به زبانم بندازه.
امیدوارم زبانم گره نخوره.


فکر می کنم این فراز از الهی نامه ی علامه حسن زاده شرح حالم باشه
" الهی، اگر حرفهایم مشوش است، از دیوانه پراکنده خوش است"

خیلی دوست دارم از هر درس سخنی حرف بزنم.
اما این زمان بگذار تا وقت دگر


یا علی


نوشته شده توسط :آسمون آبی
یکشنبه 26 فروردین 1397-11:01 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر