تمامِ آســـــمون
دوشنبه 27 فروردین 1397 :: آسمون آبی
با نام او



متن و نوشته ی یکی از دوستان عزیز رو در ادامه 
قرار دادم !
قابل تامل هست و امیدوارم مورد استفاده قرار بگیره !



ادامه مطلب ...



  • ((
  • شاید اوایل از زندگی، موفقیت رو میخواستم 
  • یه کم بعد تر دیدم حتی موفقیت هام رو برا آرامش میخوام، 
  • بعد تر دیدم اصلا امکان نداره به آرامش برسم... 
  • میگفتن هدف از زندگی خدمت به خلقه دیدم هیچ خلقی برا من اونقدر اهمیت نداره که هدف زندگیم بشه... 
  • گفتم حتما زندگی رو برای لذتاش میخوام،هر لذتی که فکرشو بکنید 
  • پس تو یه جهان موازی با ضریب بی نهایت، خودمو تصور کردم که از همه این لذتها اشباع شدم، 
  • دیدم بعد اشباع شدن واقعا اینا رو هم نمیخوام...
  •  چند مورد سخت دیگه رو هم پشت سر گذاشتم، نهایتا رسیدم که من از زندگی هیچی رو میخوام...
  •  این همون هیچیه که بزرگترین تمدن بشری طی حداقل دو هزار سال گذشته 
  • یعنی تمدن فعلی غرب بر پایه اون بنا شده بر مبنای همین هیچیِ صادقانه...
  •  مدت های مدیدی با همین هدف هیچی زندگی میکردم ولی یه کم که بزرگتر شدم به یه تناقض اساسی برخوردم،
  •  چطور میشه منی که خودم یه چی هستم، هدف زندگیم هیچی باشه؟!
  •  پس گفتم هدف زندگی همین بودن منه! همین هستی و وجود من...
  •  ولی من با اینکه از وجود خودم مطمئن بودم ولی حقیقتا وجود رو نمی‌شناختم، 
  • چیزی که نمیشناسم هم نمیتونه هدف زندگی باشه، پس اضطرارا فعلا هدف زندگیم شناختن خودمه... تا بعد... 
  • (قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیره)


))



پینوشت :

میخوام دعا کنم برای خودم و شما، که این دردِ "من کیستم" گُل کنه در وجود همگی.
فرازی از الهی نامه ی علامه حسن زاده 
الهى‏ خوشدلم كه از درد مینالم كه هر دردى را درمانى نهاده‏اى."
"الهى‏ همه از تو دوا خواهند و حسن از تو درد"

مطلوب ذاتیِ همه ی ما، سعادت هست، و براستی کدام عقل سالم به دنبال رسیدن به سعادت و خوشبختیراه میافته،
 وقتی هنوز موضوع و اون کسی که باید خوشبخت و سعادتمند بشه رو نشناخته.
چطور میشه وقتی خودمون رو در تمام لایه ها و زوایا نشناختیم، برای خودمون چیزی رو سعادت و خوشبختی تعریف می کنیم.
 این همه تکاپوی مورچه وار مردم شهر و دیار ما برای چی هست ؟ 
به چه قبله ای رو کردند و چگونه سعادت و شقاوت رو برای خودشون تعریف کردند، در حالی که بزرگترین ناشناخته ی عالم
خودشون هستن! 
چطور میشه وقتی به اولین و نزدیک ترین سوال و پرسش ، یعنی " من کیستم" پاسخ ندادیم، به دنبال سوال های دیگه هستیم؟
و به جواب های سوالات دیگر رسیدیم؟
چطور میشه از جهل و نادانی، به علم و معرفت رسید؟ 
چطور میشه وقتی حقیقت خودمون، اولین و بزرگترین سوال هست برامون، به این سوال که "چه چیزی باعث خوشبختی من می شود؟"
پاسخ دادیم و شب و روز پرسه می زنیم برای رسیدن به اون خوشبختیِ موهوم ( توهم شده ) ؟
چرا بسیاری از انسانها، از پاسخ دادن به سوال " من کیستم" رد شدن و یا پاسخ به این سوال رو بدیهی فرض کردن؟
براستی فکر می کنید جواب این سوال، بدیهی و روشن هست ؟
در خودتون، بیشتر فکر کنید، اندکی از آمد و شد های عادی اجتماع فاصله بگیریم
مقداری از "قبر عادت" ها خارج بشیم! از قبر روزمرگی ها 
و به سوال " من کیستم" بیشتر فکر کنیم.
قطعا پاسخ به این سوال، شروع مسیریست به سمت بی نهایت
مسیری که باید شروع کرد، اما پایانی برای آن تصور کردنی نیست!

علامه حسن زاده آملی کتابی دارند با عنوان "دروس معرفت نفس"
این کتاب کاملا یک کتاب فلسفی و برپایه ی بدیهیات هست و هیچ جا برای اثبات مطلبی از آیه و روایت استفاده نکرده
شرح یکی از شاگردان ایشون، استاد صمدی آملی، به صورت صوت در اینترنت موجود هست.
اگر به دنبال این هستید که در مورد حقیقت خودتون، سوالات جدید براتون ایجاد شه
و پاسخ بشنوید، "شرح دروس معرفت نفس استاد صمدی در آمل " رو گوش کنید.

" چه خبرهاست، خدایا که ندارم خبری
کو مرا خضر رهی، تا که نمایم سفری"


خودت را باش


یا علی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




گر سینه شود تنگ
خــــدا با ما هست
گرپای شود لنگ،
خــــدا با ما هست
دل را به حریم عشق بسپار و برو
فرسنگ به فرسنگ
خــــدا با ما هست

مدیر وبلاگ : آسمون آبی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :