تبلیغات
اینجا بخشی از آسمانِ آبی پیداست - ای بی لیاقت ...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

ای بی لیاقت ...


با نام او



دیروز این رو نوشتم که " خیلی بی لیاقتی"
و
امشب میگم که " خیلی خیلی بی لیاقتی "


ادامه مطلب ...


همینطوری یهویی عموم اینا گفتن که با پدربزرگ و مادربزرگ میخوان برن مشهد!
به پدر و مادرم گفتن بیاید که باهم بریم ؟
بعد اونها گفتن که نه ! اما خواهرم خیلی دلش می خواست بره و پدر و مادرمم هم موافقت کردن!
این وسط یه بی لیاقت بهونه آورد که امتحانام نزدیک هستن و روزه هام از دست میره
و جا موند از زیارت ! زیارتی که حدود یه سال و نیمی هست که بهم اجازه نمیدن پا بذارم تویه حریمشون!
پدر و مادرم و خواهرم امروز رفتن مشهد و منه بدبخت اینجا جا موندم! اینجا تنها موندم! 
بی لیاقتی من اونجایی خودشو بیشتر نشون میده که
چند دقیقه پیش یکی از دوستام تماس گرفت و گفت با یکی دوتا دیگه از دوستامون
فردا میخوان برن زیارت حضرت معصومه !
گفتم که خانواده مون نیستن و منم شدم خونه دار!
و نمی تونم بیام!

ببین چقدر بی لیاقت شدم که هیچ کدوم از برادر و خواهر راهم نمیدن !

چیکار دارم می کنم با خودم که تحویلم نمیگیرن ؟
چیکار داری می کنی با من که تحویلم نمیگیرن ؟

آقاجونم امام رضا
گرچه توفیقم نشده که بازم نفس بکشم تویه بهشتی که تو راه انداختی تویه شهر مشهد
اما اگر عمری بود
وقتی زائر هات برگشتن، بوی حرمت رو از اونها استشمام می کنم
به چشماشون خیره میشم
بلکه شاید تصویری از ضریح تو در چشمهاشون ببینم
با خاطراتشون از مشهد و اتفاقاتی که تعریف می کنن
خودم رو تصور می کنم تویه حرمت

*********

دو سه روزی تنها هستم تویه خونه ! برای اولین بار !
معمولا همه ی خانواده توی خونه بودن و من مثلا یه هفته ای میرفتم جایی !
ولی این بار من تویه خونه موندم و همگی رفتن!
تا حالا شبی رو صبح نکردم تویه خونه به تنهایی !
وقتی پدر و مادرم نباشن! وقتی خواهرم نباشه.
دقیقا موقع رفتنشون من امتحان داشتم و دانشگاه بودم
صبح که ازشون خداحافظی می کردم یه حس خیلی بدی داشتم
وقتی داشتم از تویه حیاط می رفتم با ماشین، مثل تویه فیلما
نگاهم خیره شد به صورت پدرم.
انگار برای آخرین بار بود که داشتم می دیدمش
انگار واسه آخرین بار بود که می تونستم تویه چشمای مادرم نگاه کنم
چرا باور نداریم که ممکنه هر باری که به پدر و مادرمون نگاه می کنیم
هر باری که فرصت صحبت کردن با عزیزانمون رو داریم 
ممکنه آخرین فرصت و آخرین دفعه باشه ؟
الانم گریم گرفته!
تویه ماشین هم که سمت دانشگاه میرفتم همینطوری اشک از چشام می ریخت
هیچ وقت اینطوری تنهام نذاشته بودن !
چقدر بده که امشب قرار هست صبح بشه، بدون اینکه فردا بابا و مامانم بیان
چقدر بده که فردا هم قراره شب بشه و کسی نیاد
و همینطوری روز ها شب بشن و شب ها روز...

چقدر سخته برای یک منتظر، که نا امید باشه.
12 سال میشه که مادربزرگ مادریم به رحمت خدا رفته
و پدربزرگم تنها زندگی می کنه!
چی کشیده در همه ی این سالها !!!

خاطرات آدمهایی که نیستن، له می کنه آدمو
یادگاری آدمهایی که نیستن له میکنه آدم رو


دارم به بعد از مرگ فکر می کنم! 
به اون تنهایی عظیم و  نا متناهی .
به اون جایی که فقط خودم هستم با خودم.

اصن اون حس و حال نوشتن رو ندارم... 
فقط خیلی احساس دلتنگی می کنم
و نمی دونم بعد از تموم شدن نوشتن این متن
باید دقیقا چیکار کنم
دلم میخواد تویه این تنهایی
یه دل سیر گریه کنم
برای خیلی چیزا !

ازون وقتاست که انقدر دلم تنگ شده که میخوام با همه ی عالم و آدم قهر کنم!
ازون وقتاست که " می پرسم چی آرومت می کنه ؟"
و هیچ جوابی براش ندارم !

وقتی کسی میگه " دلم تنگ شده"
هیچ توضیحی ازش نخواید.
چون نمی تونه توضیحی بده اصلا.
خودشم هرچی سعی میکنه نمی تونه درک کنه
فقط یه کلمه بلده ! " دلم تنگ شده"


متن بی سر و تهی شد ! بایــــد ببخشی ...


یا علی



نوشته شده توسط :آسمون آبی
دوشنبه 31 اردیبهشت 1397-08:24 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر