تبلیغات
اینجا بخشی از آسمانِ آبی پیداست - دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

با نام او


عجیب ولی واقعی!

گاهی احساس می کنی قلبت مهمان عزیزی داره
مهمانی که به طور کلی تورو از هر چیزی منصرف می کنه
از هر چیزی حواست رو پرت می کنه
مهمانی که تمام قلبت رو تسخیر میکنه
و اونقدر غیور هست که طاقت دیدن هیچ ماسوایی رو در قلبت نداره
چه مهمان دلپذیری
چه مهمان غیوری و چه غیرت دوست داشتنی ای

4:40 صبح جمعه 11 خرداد

تا سحر بیدار بودم و مشغول درس خوندن

نیمه های شب متوجه مهمانی شدم
حوالی ساعت دو
مهمان دستور داد چراغ های اتاق رو خاموش کنم
در تاریکی بهتر میشه او رو دید
اهل منزل در خواب بودن
بعضی با چشمان بسته در خواب و بعضی با چشمان باز در خواب  :((
شروع کردم به قدم زدن تویه اتاق تاریک
به قول رومی "  وقتی حالت نئشگی از سرت بپرد می بینی درد هنوز هست"
" شب چــــــرا می کشد مــــــرا ؟
تو نشستـــــــه ای کجای ماجـــــــرا ؟"
ازون چیزایی که نئشگی رو از سر آدم می پرونه
شب هست و تنهایی!
اون موقع درد های اصیل و اصلی گل می کنند.
اون موقع وقتی از همه ی آدمها و قیل و قال ها و سر و صدا ها
و دعوا ها و نزاع ها فاصله گرفتی!
می بینی خودت هستی و خودت.
گرچه به یک معنا خودت هستی و خدای خودت
اما خدا مگر جداست؟
اون مطلب " گاهی به تنهایی بنشینید و به تنهایی تون فکر کنید" رو بخونید یه بار
دردی در من گل کرده بود
درد "من کیستم"
هرچه به این سوال بیشتر فکر میکردم
بیشتر دلگیر می شدم از خودم 
بغضی در گلو و اشکی در چشم حبس شده بود
با خودم میگفتم ای کاش گرسنه نمیشدم
ای کاش هیچ وقت تشنه نشم
هیچ قوت خسته نشم و نیازی به خواب نداشته باشم
ای کاش به هیچ چیزی تعلق نداشتم
ای کاش به هیچ کسی دلبسته نبودم
ای کاش هیچ نسبتی با کسی نداشتم
ای کاش پدر و مادری نداشتم
عزیزی نداشتم
ای کاش می دانستم هر چه می خواستم
همچنان راه میرفتم در اتاق
گاهی تند و گاهی کند
گاهی سرم رو به دیوار تکیه می دادم
گاهی پشتم رو به دیوار و به پنجره ی روبرو خیره میشدم
که نور ضعیفی رو به داخل اتاق راه میداد
میگفتم چه زمانی نور حقیقت و نور معرفت حق به قلب تاریک ، مثل این اتاق من خواهد تابید؟
بازم به قدم زدن ادامه میدادم
می گفتم ای کاش کسی صدای راه رفتن منو نشنوه
و مزاحم خلوت من نشه
دلم می خواست فریاد بزنم
گاهی دو دستم رو روی سرم میذاشتم 
ارزو میکردم هیچ چیزی نمی شنیدم
ارزو می کردم هیچ چیزی نمی دیدم
ارزو می کردم همه حواسم از کار می افتاد
دیگه حتی راه رفتن هم کافی نبود
با خودم میگفتم خدایا منو ازین قید و بند ها رها کن
گاهی به سجده می افتادم! گاهی حس می کردم بهترین کار رکوع هست
گاهی دستانم رو به آسمان میگرفتم
و به کنج اتاق خیره می شدم
انگار کنج اتاق نمونه ای  از وحدت بود !
تلاقی همه چیز به یک نقطه
رسیدن همه ی خطوط به یک نقطه 
فصل مشترک همه ی خطوط در یک نقطه 
"توحد" و " وحدت" 
قل هو الله احد
گاهی دلم می خواست اظهار کنم آنچه در دل دارم رو برای خدا
و گاهی می گفتم برای چه کسی اظهار کنی و مگر غیر هم هست و مگر خدا جداست که اظهار کنی؟
اگر خدا همینجاست، در درون من، پس می دونه همه چیز رو
گاهی آرزوی مرگ فوری داشتم
گاهی ارزوی رها کردن فوری این قفس، به اسم تن رو داشتم
همچنان یک مسیر دو سه متری رو بارها و بارها طی میکردم
ناخودآگاه دست به سینه می کشیدم
و برای قلبم دعا می کردم
گاهی دست بر سینه می گذاشتم به احترام مهمان
گاهی نشسته بودم و دست بر مهر تربت کربلا می گذاشتم
و دستانم رو به سر و صورت و قلب و اعضا و جوارحم می کشیدم
بارها این کار رو تکرار می کردم 
انگار تا رنگ حسینی نمی گرفتم دوس نداشتم این کار رو ترک کنم

دوس داشتم صدا کنم " حمیرا " ! و بگم " کَلِّمَنی حمیرا "
وقتی حالاتی به پیغمبر اکرم  صلوات علیه و آله دست میداد
و نزدیک بود که قالب تهی کنند، برای اینکه روح از توجه به عالم اله منصرف شه
و به این دنیا توجه کنه، به همسرشون می فرمود که " ای حمیرا با من حرف بزن "


به یاد اون نوشته ی سابقم که گفتم :

" با اشکی گرم، قلبی داغ را خنک فرمود

و ندا داد که

یَا نَارُ كُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَىٰ إِبْرَاهِیمَ "


اشک داغ، قلب داغ رو خنک کرد !

مهمان گوشه ای نشست و این گوشه همه جا بود.

به قول حضرت علامه جانم

" همه یار است و نیست غیر از یار

واحدی جلوه کرد و شد بسیار"


البته من کجا و این حرفها کجا !!!!


مدتی گذشت و نزدیک سحر شد !

و باید سحری می خوردم! 

تا حالا شده به غذا نگاه کنی و گریه ت بگیره ؟

تا حالا شده در عین حال که از غذا لذت میبری

اما ازین لذت دلگیر باشی؟ 

و حس کنی خودت رو معطل چیزی کردی که ارزشت خیلی بالاتر از اونه؟

و اینکه مجبوری به انجام دادنش؟

ای وای بر من و ای وای بر اونهایی که در تلاشن برای رفتن به بهشت

برای خوردن در بهشت! برای نوشیدن در بهشت

بار روح مجرد بریم بهشت که بخوریم؟ خوردن رو که در همین دنیا داریم!

نوشیدن رو که همین جا داریم! زنهای زیبا که همین جا هم هستند؟

غلامهای زیبا و دلربا که همین جا هم هستند.

میخوای به بهشت بری که بازم با همین ها مشغول باشی؟

از نامحرم چشم می پوشی که " حورالعین" بهت بدن؟

ای تاجر، ای معامله گر طمع کار، از زن های این دنیا فاصله گرفتی

برای بیشتر لذت بردن از حوری؟

ای کاش معنای حقیقی "حورالعین"

یعنی " نور چشم" رو درک کنیم ! 

چه خوش فرمودن حضرت علامه حسن زاده که 

( الهی بهشت اگر زیباست، بهشت آفرین که زیبا تر است))

نقاشی اگر زیباست، نقاش که ارزشمند تر است.

خداوندا، کمک کن این حرفا لق لقه ی زبانمون نباشه

کمک کن تو رو برای خودت بخوایم. کمک کن اهل دنیا و اهل آخرت نباشیم

و اهل الله باشیم. 

خدایا کمک کن به بهشتِ ذات تو نائل شیم و از شراب علم احمدی مست و سیراب شیم

کمک کن از اون چهار چشمه ای که در قرآن فرمودی، که همه ی اونها استعاره از علوم و معارف هستند برسیم و سیراب شیم

همون چهار چشمه ای  که به وزان تسبیحات اربعه هستند و از " بسم الله الرحمن الرحیم" سرچشمه می گیرند

همچنان که رادیو روشن بود و تنهایی داشتم سحری می خوردم

اشک هم تویه چشمم جمع شده بود.

بازهم آرزوی های بالا رو تکرار کردم.

می دونم که تعلق نفس و روحم به این بدن

تعلق استکمالی هست و این بدن مثل یک مرکب منو به مقصدم نزدیک میکنه

اما با این حال، بازم ازش دلگیرم. از محدودیت هاش!

بعضی وقتا سر افطاری بهم میگن چرا غذا نمی خوری؟

آخه نمی دونن در دلم چی میگذره !

و

نشنیدن که از حضرت علامه که :

" الهی آزمودم، تا شکم دایر است، دل بایر است"

گرسنه میشم و فعلا باید بخورم. تشنم میشه و اگر آب نخورم از کار میافته بدنم

اما بی صبرانه منتظر روزی هستم که این جناب رو بذارم و برم.

بی صبرانه منتظر مرگ هستم . ( مرگ رو مردن ظاهری فرض نکنید فقط)

شنیدید که گفتن خواب برادر مرگه؟

در خواب نه گرسنه میشیم! نه تشنه! نه خسته ...

کلی راه طی می کنیم ... کلی مسافت طی می کنیم...

دیگه بیشتر حرف زدن جایز نیست. 


اما به این بخش از کتاب " معراج السعاده" خیلی توجه کنید!


(( باشد که با وجود بقای در دنیا، هرگاه ریشه جمیع علایق دنیویه را از زمین دل بر کند،

 پیش از ارتحال به عالم بقاء این حالات از برای او حاصل شود

و در این هنگام " مال " و " عیال" را بر خود " کَلّ " و وَبال می بیند، مگر به قدر ضرورت. 

 بلکه از تن و بدن خود دلگیر می شود و طالب سفر آخرت می گردد . و به زبان حال می گوید: 

حجاب چهره جان می شود غبار تنم

خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

بدن او مقیم خطه ی خاک، و دل او مصاحب سکان عالم افلاک، بجز مراد خدا را نجوید

 و سخنی که نه از برای اوست نگوید، و راهی که نه به سوی اوست نپوید،

 تا برسد به مجاورت ملا اعلا، و محرم گردد در محفل قرب مولی . 

و بیابد آنچه که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به هیچ خاطری خطور نکرده .

))


به نظرم نتونستم خوب توصیف کنم!

" حرفهایم اگر مشوش است، از دیوانه پراکنده خوش است"

ببخشید!

یا علی




نوشته شده توسط :آسمون آبی
یکشنبه 20 خرداد 1397-12:32 ق.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر