تبلیغات
اینجا بخشی از آسمانِ آبی پیداست - باز فرو ریخت ...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

باز فرو ریخت ...


با نام او


" باز فرو ریخت عشقـــــــ از در و دیوار من "

نفسام عمیق میشه... دوتا یکی میشه...
هرچی که نفسام به شماره میافته، قلبم جور اون رو میکشه
و تند تر میزنه ...
و گاهی احساس می کنم خیــــلی کند! اما اونقدر محکم که واقعا تموم تنم رو تکون میده.
و صدای تپشی که با زحمت داره رو با تمام وجود حس می کنم، 
ابرو هام درهم میره ... پلک هام بسته تر میشن
انگار چشمام خیلی تمایل به دیدن دور و اطراف ندارن 
ساکن میشم ... ساکت ...
خدا خدا می کنم وقتی اینطوریم، هیشکی صدام نکنه
یا کاری نداشته باشه باهام که مجبور نشم حرفی بزنم...
آخه بغض تویه گلومه و اگر حرف بزنم، راز دلم هویدا میشه
و اصلا دلم نمی خواد پیش " نامحرم" حال دلم بروز کنه ...
و شاید دلم نمی خواد بخاطر حرف زدن، بغض تویه گلو رو قورت بدم
اون رو هم حتی دوس دارم ! 
هرچیزی متعلق به او زیباست و دوست داشتنی.
تنم گرم میشه ! آتش در درون روشن میشه.
یعنی دلم تنگ میشه ... 
"چرا تنت گرم است ؟ و این آتش از کجاست؟"
 گاهی بی اختیار از سرما به خودم میلرزم !
 گاهی واقعا حس می کنم داغ کردم.



اِیـــــــــــــــــ ...


ادامه مطلب...



حالم بد بود بابت این آخرین مطلبم تویه اینستا گرام!
همون که میگه 
"تسکین درد 
به معنای معالجه شدن نیست
وقتی حالت نئشگی از سرت بپرد
می بینی که
هنوز درد هست "

و خواهرم داغون ترم کرد!

تازه از خواب پا شد ! از اتاقش با هیجان اومد بیرون  پیشم 

میگه داداش، سپیده پیام داد ! ( همون دوستش )
دیشب نتمون قطع شد! 
و اون خانم ساعت 2:55 دقیقه پیام دادن به خواهرم .
و خواهرم امروز صبح پیامش رو خوندن.
اما خواهرم گفتن :
" دیشب خوابش رو دیده بودم "


اینجاست که باید اون قسمت از کلام علامه جان را پرسید و فکر کرد بهش!
" چه شد که مرا مسخر خود کرد و این عاطفه چیست؟
این مهر و محبت چیست ؟ "

خواهرم با کلی حرص میگن این دفعه می دونم باهاش چیکار کنم!
و منم باز کلی براشون حرف زدم ...

بهشون گفتم همین حرص خوردنت نشونست !
همین که با هیجان از اتاق پریدی بیرون نشونست!
چرا میگی برات مهم نیست؟

همزمان به خواهرم نگاه میکردم و داشتن توضیح میدادن که خیلی هم بهش فکر نکردن
تویه این مدت و الان که پیام داده خیلی هم مهم نیست
و ... 
یه لحظه اشک تویه چشام جمع شد و فوری سرمو انداختم پایین
آخه بعض دیدم تویه صدای خواهرم وقتی داشت ازش حرف می زد.
حس کردم چشماش خیس تر از حالت عادیه !
حس کردم وقتی داره ازش حرف میزنه، تُن صداش محکم تر شده
هیجانی که تویه دلش داره و سعی می کنه پنهانش کنه
تویه صداش دیدم .
اصلا و ابدا تحمل بغض تویه صدای یه دختر رو ندارم
خواستم به خواهرم بگم همین بغض تویه صدات وقتی انکار میکنی حست رو یه نشونست!
ولی نگفتم ...

سعی کردم متقاعدش کنم حالا که دوستش پیام داده ، حداقل بذاره اون حرفاشو بزنه
گفتم اگر نمی تونی قربون صدقش بری و ابراز خوشحالی کنی از پیام دادنش
حداقل بد رفتار نکن باهاش.
بهم گفت اگر بگه که باهم یه قراری بذاریم که ببینمت چی ؟
گفتم حتما خودم می برمت تا ببینیش !

بهش گفتم هر دوتاتون اعتراف کردین که واسه همدیگه خاص هستین بین دوستاتون
خب چرا ازین علاقه و ارتباط روحی خاص، برای خوب کردن حالتون، خوش بودن استفاده نمی کنید
و اتفاقا دارید با رفتارهای غیر منطقی و نادرست، خرابش می کنید؟
بعد خواهرم فرمودن با یه حالت ناز و اشوه " بره گمشه "
:)))     :|
بعد گفتم آخه همین " بره گمشه " و لبخندی که روی لبت نشسته هم نشونست .


دلم برا خودم میسوزه از خیلی جهات!
هیشکی رو نداشتم به من اینارو بگه ! یه برادر یا یه خواهر بزرگتر
که نجاتم بده وقتی حس می کنم دارم غرق میشم.
وقتی حس می کنم پاهام گیره !
کسی رو نداشتم که دو کلوم حرف بزنه باهام! 
این چیزایی که می دونم رو بهم یادآوری کنم.
یکی که حس کنم واقعا دلسوز منه ! و برام غصه میخوره
و دلش میخواد حالم خوب باشه !
هیشکی رو نداشتم که کمکم کنه اونایی که دوسشون داشتم رو نگه دارم

بازم ملت عشق :
" - شمس لبخندی زد و گفت : ((هرمردی درجه از زنانگی در درونش دارد .))
- (( حتی آنها که زیادی مردانه اند ؟ ))
شمس انگار رازی را با من در میان بگذارد صدایش را آرام کرد و چشمکی زد و گفت : (( مخصوصا آنها، عزیز من  )) "


خبـــــ  درد دل زیاده ! ولی کو گوش محرمی !
 بگذریم ...


اما غصه ی اصلیم که بر اثر اون مطلب اینستاگرامی تویه دلم نشسته بود
اینه که 
چرا هیچ جایی برای حرف زدن نمی تونم پیدا کنم؟
تویه اینستاگرام که راحت نمی تونم حرف بزنم :(
تویه وبلاگ هم خب محدودیت هایی دارم :(
نمی دونم باید به دنبال جای سومی باشم یا نه !
یه وبلاگی بود فکر کردم می تونم اونجا رو کم کم تبدیل کنم به جایی که می خوام
ولی متاسفانه نشد !
واقعا حس می کنم در مخمصه ای افتادم !
در یک زندانِ بی در !

" هرجا دل عاشقی باشد
دل شکستگی هم هست "

نمی دونم باید به دنبال محل سومی باشم برای مطلقا بی نام و نشان نوشتن
و کاملا صریح و بی قید و محدودیت نوشتن
یا باید هم چنان خون دل بخورم، تا زمانش فرا برسه و همدمی پیدا کنم
همدلی پیدا کنم ! همرازی پیدا کنم.

"رخش باید که تنِ رستم کِشَد
پر دلی باید که بار غم کِشَد "


"سزای مردی که متعلق به زمانه و عصر خود نیست
تنهاییست "

بازهم بخشی از ملت عشق:
" روزی فرا رسید که او شدیدا احساس نیاز به یک همراه و همراز پیدا کرد .کسی که بتواند چشم دل او را روشن کند؛
 وآن همراه کسی نبود جز خضر که تسلی دهنده ی حال پریشان بود "

حس می کنم دارم حکایتی چون شمش تبریزی پیدا می کنم
شمس هم میگفت که پر از حرفم و کسی رو پیدا نمی کنم برای سخن گفتن!
تا دستِ تقدیر اون رو به " محمد " رسوند ! آخه اسم مولانا هم " محمد " بود!

نمی دونم مولانایی پیدا خواهم کرد ! یا یک زن همدم من خواهد شد.

"دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید "

و شاید هم من در این بی قراری، شمس تبریزی نباشم.
شاید من همون مولانا هستم که کلی حرف می زد برای مردم و واعظ و سخنران و خطیب بود
اما گمشده ای داشت به نام "عشق" 
"دنبال توامـــــ یاابن زهرا
من مالِ توامــــ یاابن زهرا
دنبال منی یاابن زهرا
تو مالِ منی یاابن زهرا "

و شمس تبریزی اومد و اون رو به آتیش کشید با شعله های عشق.
و مولانایی که هیچ نسبتی با شعر نداشت و حتی اون رو بیهوده می دونست
شمس با او کاری کرد که یکی از بزرگترین شعرای دنیا شده  و تا این حد حرفهاش برای عاشقان دلپذیر هست

شاید به یک شمس تبریزی احتیاج داشته باشم که همه ی کتاب هام رو در حوض بریزه !
و تعاریف و واژه نامم رو عوض کنه !


نمی دونم در این بی قراری! من موسی هستم یا خضر !

یاد شعری از حضرت علامه افتادم 
" چه خبرهاست خدایا که ندارم خبری
کو مرا خضرِ رهی تا که نُمایم سفری "


ملت عشق پنج فصل داره !


فصل اول 
خاک 
چیزهایی که جامد، سخت و محکم هستند"

 فصل دوم 
"آب 
چیزهایی که روان، متغیر و غیر قابل پیش بینی هستند."

فصل سوم 
"باد 
چیزهایی که تغییر می کنند، تکامل می یابند  و مبارزه می کنند "


فکر کنم الان تویه این سومی هستم !

باید یه بار دیگه این فصل رو بخونم ...


می دونم که خواننده ی محترم، خیلی این وضع و حالاتم رو درک نمیکنه
" حرفهایم اگر مشوش است، از دیوانه پراکنده خوش است"
امیدوارم این ناپرهیزی من ، کار دستم نده!
این ناپرهیزی که حرفام رو به گوش نامحرمها می رسونم.
(محرمیت شرعی منظورم نیست !)
امیدوارم این ناپرهیزی و اینکه حرف هام رو به صاحبِ حرف نمی زنم 
باعث نشه ذوقم کور شه  و تنبیهم کنه!
 علامه حسن زاده در یکی از کتابهاشون فرمودن
" شبی خواب دیدم که افرادی اومدن و لب و دهن من رو با سوزن های بزرگی دوختند !
 و گفتند این به دلیل این هست که حقایقی که بهت دادیم و حرف هایی که در جانت داری رو
به نا اهل ها میزنی "
(قریب به مضمون)

حالا من که حقایقی ندارم ولی خب حرف زدن با نا اهل ، آسیب های زیادی داره .

" پردلی باید که بار غم کشد "


اولین شب قدر رمضان 97!

نادِ علی ! نادِ علی ! نادِ علی !

بخوان علی را !


یا علی 


نوشته شده توسط :آسمون آبی
یکشنبه 13 خرداد 1397-10:06 ق.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر