تمامِ آســـــمون
سه شنبه 15 خرداد 1397 :: آسمون آبی

با نام او


امروز مادرجان یه حرفی بهم زدن 
که پاسخ من به ایشون شد موضوعی برای این مطلب.
البته من اون پاسخ رو در سینه ی خودم حبس کردم
مثل خیلی از پاسخ هام به حرفای دیگران
محبوس کردن حرفها داره به عادت خطرناکی تبدیل میشه برام

و اما

ادامه ی مطلب ...





ماجرا این بوده که آقاجان صمدی آملی، تقریبا 15 روز اول ماه مبارک رو
تویه مسجد قلهک تهران سخنرانی داشتند .
از 16 ام هم تشریف آوردن آمل و عصر ها و شب ها اونجا جلسات برگزار میشه

مادر جان من خیلی استرسی هستند متاسفانه !
و بر اثر علاقه و الفت شدیدی که به این پسر دارند، 
خیلی بهم اجازه نمیدن که برم جایی با ماشین . 
خصوصا اگر شب باشه ! ما تویه روستا زندگی می کنیم و تقریبا 8،9 کیلومتری جاده ی روستایی داریم.
البته مثل اتوبان ها روشنایی داره و ...
تقریبا این 2.5 سالی که مسافت 60 کیلومتری خونه تا دانشگاه رو با ماشین می رفتم و می اومدم
هر وقت به دانشگاه می رسیدم، تماس می گرفتم که رسیدم
و وقتی می خواستم بیام سمت خونه، بازم تماس می گرفتم. 
اگر بخوایم قصه ی استرس ها و نگرانی ها ایشون روبگم ، شما فکر می کنید که دارم اغراق می کنم
اما یه داستان عجیب و غریبی هست... 
خواهرم میگن، با وجود این همه علاقه ی مامان، خوب شد بچه ننه نشدی تو !
:| 
نهایتا اینکه، فردا شب که شب قدر هست، آقاجان تشریف می برن ساری.
دیروز با یه التماس خاصی از مادرم خواستم که اجازه بدن که برم 
سال قبل رفته بودم  ! تا برگردم خونه ساعت 2.5 شد!
مادرم نخوابیده بود و هوا هم یخورده مه گرفته بود و کلی نگران شده بود ایشون و چیزایی که بهتره نگم
خیلی جاها رو به خاطر مادرم نرفتم ...
نمی دونم باید نسبت به این علاقه شدید مادرم و این استرس و نگرانی بیش از حدش  چکار کنم
فعلا که راه سازش با ایشون رو در پیش گرفتم!
یعنی سعی کردم خیلی وقتا به خاطر ایشون از خواسته هام و جاهایی که دوس داشتم برم
صرف نظر کنم

فقط یه بار رفتم راهیان نور. اونم دوم دبیرستان
چهار سال دانشگاه، هرسال دوستانم میگفت بیا و مادرم راضی نبودن
یه سالی که مسئول یه تشکل تویه دانشگاه بودم
قرار بود که به همراه 6 تا خانم و 5 تا آقا بریم یه هفته مشهد برای اردوی آموزشی.
بلیط گرفتم برای همه و سرپرست اون افراد بودم
اون روز بارون شدیدی می بارید و مادرم پای اخبار شبکه ی خبر شنید که چند روز آینده قرار برف بیاد
نمی دونید که چه حالی شد ... حس کردم اگر برم این سفر رو ، از دست میره
من که ناهارم رو خورده بودم، ساک رو جمع کرده بودم و نمازم رو خونده بودم و میخواستم برم ترمینال
با این حال مادرم، دیدم شاید امام رضا هم راضی نباشه که با این حال مادرم، من این سفر رو برم
فوری تماس گرفتم و یه نفر رو جایگزین خودم انتخاب کردم که بلیط اتوبوس هدر نره
ماشین رو برداشتم و رفتم دانشگاه، اون 5 تا آقا رو سوار کردم 
رسوندمشون ترمینال و اون دوازده نفر رو راهی مشهد کردم
و خودم برگشتم خونه 
وقتی که اتوبوس مشهد جلو چشام ازم دور میشد خیلی سخت بود
اتوبوسی که من برا 12 نفر بلیط گرفته بودم و به اسم من بود
اما من توش نبودم

سال قبلش هم برای همین اردوی یه هفته ای منو برده بودن
روز اول یا دوم اردو، اونقدر کلاسها فشرده بود و به سختی وقت ناهار و نماز داشتیم که من فقط تونستم 
یه بار صبح با مادرم تماس بگیرم و یه بار بعد از نماز مغربی که تویه حرم خوندم
وقتی تماس گرفتم با مادرم، دیدم داره گریه می کنه :((
و میگه " از صبح تاحالا نباید یه زنگی بهم میزدی؟" 
واقعا نمی دوستم چه واکنشی نشون بدم. :((

رفتم با مسئول تشکلمون صحبت کردم و گفتم مادرم خیلی بی قراره، صلاح نیست من تا پایان اردو بمونم
گفتم فردا می خوام برگردم. 
به مادرم گفتم که دارم برمیگردم فردا !
ایشون هم گفتن نمی خواد برگردی! فقط سعی کن یه بار صبح و یه بار ظهر و یه بار هم شب بهم زنگ بزنی
همه مادرا بچه هاشون رو دوس دارن
نمی دونم من چیکار با مادرم کردم، که ایشون اینطور وابسته هستند.
زیادی خوب بودم یعنی ؟
فقط قضیه مادرم نیست! من یه دونه خاله دارم فقط!
خاله جان سه تا دختر دارن و پسر ندارن! و ایشونم خیلی به من علاقه مند.
ازون طرف پدربزرگ مادری هم همینطور هستن.
یعنی وقتی تویه پاییز زمستون، ساعت 6،7 غروب برمیگشتم خونه که کاملا شب شده بود
مادرم باید با خاله و پدربزرگم تماس می گرفتن که بگن محمد رسید خونه . :|
یا اینکه اونها تماس می گرفتن و میگفتن که رسید ؟ 
فقط هم مورد دانشگاه نیست! هرجا برم داستان همینه!

پدربزرگم به مادرم گفتن  : " فکر می کنی محمد فقط نور چشم توئه؟
نور چشم ما هم هست !" 
آقاااااااااا؟ :| 
گاهی با خودم میگم بذار باهاشون بد رفتاری کنم، شاید یخورده ازین محبت ایشون کم شه

مادربزرگ مادریم که مرحوم شدن، فقط یه پسر داشتن
یعنی من یه دایی دارم فقط
مادربزرگم همیشه میگفتن ، اگر پسرم من رو با چوب و ترکه بزنه و تنبیه کنه
من دلم نسبت به اون چرکین و بد نمیشه .
:(
مادرم هم بارها اینو بهم گفتن!
گفتن اگر حتی کتکم بزنی، دلم نسبت بهت چرکین و بد نمیشه.
:(
گرچه گاهی ازین احساسات مادرم اذیت میشم، چون نمی تونم یه کارایی رو انجام بدم
اما گاهی خیلی دلم میسوزه . حتی شده گریه کردم برای مادرم
شاید من هیچوقت نمی تونم حسش رو درک کنم
هیچ وقت نمی تونم بفهمم تویه دلش چی میگذره

شاید اگر مثل پسرای دیگه، یه خورده لا ابالی تر بودم
اینطوری نمیشد.
شاید اگر کمتر هواش رو داشتم، کمتر حرفاشو گوش می کردم
اینطوری نمیشد

نمی دونم چی دارم میگم.

اصن میخواستم یه مطلب دیگه بنویسم
ولی اینطوری شد دیگه ... الانم گریم گرفته 

گاهی به خودشون میگن! "آدم اصن چرا  باید به یکی دل ببنده؟ "
گاهی خودشون هم فکر کنم خسته میشن
یا اینکه از روی حرصش این حرفو میزنه
به لهجه ی خوشِ مازنی باید بگم 
" آ جانه مار ته دله دور "

حتی راضی نیست با ماشین برم نون بگیرم.
اگر به خودش باشه ترجیح میده نون نداشته باشیم
اما من بیرون نرم از خونه !
البته همه ی مادرا همین طور هستن .
اما مادر من واقعا تویه این زمینه خیلی عجیب و غریبه .


خلاصه اینکه با یه رضایت سطحی اجازه دادن من فردا شب برم ساری 
هرچند می دونم قلبا راضی نیستن

امروز بهم گفتن ازون جا داری میای نکنه خوابت بگیره ! تصادف کنی

منم بهشون گفتم نگران نباشید خوابم نمیگیره.

و تویه دلم گفتم، مادرجان وقتی دلت میخواد یه کاری رو انجام بدی، 
اون وقت جسمت به تسخیر روح و جانت در میاد.
وقتی پای اراده در میون باشه، احکام نفس مجرد انسانی
بر احکام جسم مادی غلبه می کنه
وقتی پای " دل" در میون باشه ، از آدم کارهایی بر میاد که در حالت عادی غیر ممکن به نظر میاد
وقتی عاشق شدی، شهامت پیدا می کنی، شجاعت پیدا می کنی
وقتی محبوبی داری، کوهی رو جابجا می کنی
در حالی که انگار کاهی رو جابجا کردی
کوهی به کاهی ! کوه هایی به کاهی .

زانو زدن پای فرمایشات روحانی و عرشی آقاجانم اونقدر برام دلنشین هست که
مجبور شدن به افطار کردن تویه ماشین
خستگی و خواب برام معنی نداره.
این که خواب از چشمات گرفته بشه، اینکه احساس خستگی و گرسنگی نکنی
کمترین و ابتدایی ترین کاریه که عشق و علاقه می تونه باهات بکنه

مادرم احتمالا یادشون رفته وقتی رو که تویه دوران مجردی چند روزی رفته بودن مشهد
و پدرم ایشون رو ندیده بود
وقتی که پدرم شنیدن که مادرم امشب برگشته
وقتی کاملا همه جا تاریک بود
از یک راه جنگلی پر از دار و درخت و تپه و چاله 
بدون هیچ نوری و فانوسی 
فقط با یه چوب دستی که جلوشون تکون میدادن برای اینکه به درختی چیزی نخورن
چند کلیومتر تویه اون جنگل ظلمانی راه اومدن تا بیان روستا
و برن منزل پدربزرگم اینا برای دیدن مادرم 

اینا کمترین کاریه که عشق می تونه انجام بده
مادرجانم، من پسر این پدرم ها !
مادرجان گرچه مستقیما بهم یاد ندادید
اما ازتون یاد گرفتم پای عشق باید وایستاد
یاد گرفتم پای عشق باید سختی کشید
یاد گرفتم پای عشق که وسط باشه، غیر ممکن ها ، ممکن میشه
شعر فاضل نظری رو یاد گرفتم از شما

خطر کن، زندگی بی او چه فرقی می کند با مرگ
به آه عشق کاری برتر از اعجاز عیسی کن "

با آه عشق، با دمِ عیسویِ عشق، مرده رو میشه زنده کرد

خودت رو زنده کن با آه عشق!
خودت رو زنده کن که بتونی زندگی کنی!
خودت رو زنده کن که بتونی باهاش زندگی کنی!

یادم دادن، اگر نمی تونی با اونی که می خوای زندگی کنی،پس عاشق نیستی !
25 ساله دارن با خیلی سختی ها و مشکلات و تفاوت ها زندگی می کنند ! 

پس شهامت نداری ! پس آه عشقی در کار نیست !
آه عشق در کار نیست، پس زنده شدنی در کار نیست
پس زندگی کردنی در کار نیست!

پدرجان، مادرجان، ممنون که 14 سال همدیگرو خواستید!
14 سال خودتون رو پاک نگه داشتید.
ممنون پدرجان که اون موقع شب، پا شدی رفتی دیدن مادرم!
بهم یاد دادی تعهد رو ! بهم یاد دادی عاشق بودن، هزینه دادن می خواد
بهم یاد دادی 
"ناز پرورده تنعم، نبرد ره به جا "

یاد دادید بهم که با حلوا حلوا دهن کسی شیرین نشد
لیلی هم به کام از مجنون نرسید

ممنون که خطر کردی اون شب !

هم شما و هم مادرم هزینه دادید برای عشقتون !

اما امروزی ها کمتر ازین کارا بلدن !
امروزی ها اسمِ یک حسِ امتداد یافته ی دوران نوجوانی رو " عشق " میذارن
امروزی ها " آرزو " کردن بلدن فقط ! 
شهامت و جسارت و انگیزه ی " زنده " شدن ندارن 
تا بتونن با اونی که انتخاب کردن ، " زندگی " کنن

باید "زنده" دل شد، تا با یک " زنده " دلی 
"زندگی " کرد .


وحشی بافقی چقدر خوب تویه این یه بیت
حساب اونهایی که لاف عشق می زنن رو گذاشته کف دستشون 

" وحشی اگر تو عاشقی، کو نفس تو را اثر ؟
هست نشانه ای دگر، سینه ی داغدار را "

اون که ادعای داغی در سینه رو داره
غمی در دلش رو داره
و میگه " این همه درد، روا نیست مرا "
خب بگو ببینیم، اثر این داغ و غم در تو چیست ؟
نشانه ی این درد چیست ؟
اثر این عشق، در نفس و روح و جان تو چیست ؟

اگر بعد از عاشق شدن، تغییری نکنیم
آیا میشه ادعای عشق کرد ؟

بگو ببینم چی داری از عشق به مولا؟
بگو ببینیم از عشق و محبت به امام حسین ، چی داری تویه کاسه؟
از محبت به خداوند، چه اثری در ظاهر و در باطن تو 
چه نشانه ای در ظاهر و در باطن تو
میشه پیدا کرد که باور کنیم عاشقی ؟

" به گزاف راست نیاید، به تمنی نشود
که در این راه بسی خون جگر باید خورد "

آره جان! از شما حرکت از خدا برکت! 
آره جان! بیخودی و به بهانه ، قافیه ی عشق جور نخواهد شد
به بها خواهد شد ! 

" و عشق قافیه اش گرچه مشکل است اما
خدا اگر که بخواهد ردیف خواهد شد "

برای راه پیدا کردن در جمع شاپرک ها
برای پریدن با پروانه ای
باید آماده بود برای رنج و سختیِ پیله !
وگرنه در پیله نرفته، آرزوی پرواز داشتن
خیالِ خام و آرزوی محالی بیش نیست!

اونچه در این مطلب قصد داشتم بگم این بود که 
مادرجان، عشق به چیزی کمترین کاری که می تونه بکنه
گرفتن خواب و خوراک هست! نگران نباشید که خوابم بگیره.
نگران نباشید که خسته هستم یا روزه دارم .
در جلسه که میشینم، روحم آنچنان به پرواز در میاد
که فراموش می کنم جسمی دارم
و تمامِ من در چشمانم جمع میشه، و اون چشم ها خیره به حضرتِ پدر!

گفتن که ما سه پدر داریم.
یکی اونکه باعث متولد شدن جسم طبیعی ما شده
یکی اونکه باعث تولد جسم طبیعی همسر ما شده
(یعنی پدر زن)
و از همه مهم تر، اون که باعث متولد شدن روح ما شده
او که معلم و استاد ماست!
او که حرف زدن و زندگی کردن و خودشناسی و خودسازی رو به ما آموخت

و از اینجا به اون روایت توجه کنید که پیغمبراکرم فرمودن 
" من و علی پدران این امت هستیم"


و اینکه 
" وحشی اگر تو عاشقی، کو نفس تو را اثر؟ "



یه نکته ی پایانی همین الان !
آقا من دارم می ترسم کم کم !
الان که داشتم این مطالب رو می نوشتم، یهو خواهرم صدام کردن که بیا ببین مامان چطور شده!
دیدم مادرم که خواب بودن، تویه حالت نشسته هستن و چشماشون بسته ست.
بعد یخورده آب پاشیدیم روی صورتشون.
به خوبی نمی تونستن حرف بزنن ! 
هی ازشون می پرسم چی شده! فقط چندتا کلمه میگن !
و از اونها متوجه شدم که ظاهرا من رو خواب دیدن ! 
متاسفانه نمی تونن به خوبی حرف بزنن و تعریف کنن.
ولی یعنی چی خواب دیدن منو که اینطوری شدن؟
خدایا واقعا ازین قضیه خواب دیدن دارم می ترسم یخورده.
خیلی داره عجیب میشه.

من اینجا گریه می کردم برا مادرم، و ایشون خواب منو دیده.
خوابیدن بعدش! الان بیدار شدن و رفتم بالا سرشون ! میگن
 " سحری خوردی؟ الان دیگه نخوابیا! خواب می مونی ! بی سحری روزه گرفتن سخته "
حتی تویه این حال مادرجان  غصه منو میخوری؟

3:04 


یا علی 








نوع مطلب : وقایع، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




گر سینه شود تنگ
خــــدا با ما هست
گرپای شود لنگ،
خــــدا با ما هست
دل را به حریم عشق بسپار و برو
فرسنگ به فرسنگ
خــــدا با ما هست

مدیر وبلاگ : آسمون آبی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :